X
تبلیغات
ئاوێنه‌ی کوردستانی ئێمه‌ - مصاحبه با رمان نویس کرد زینب یوسفی
گاهنامه‌ی الکترونیکی : فرهنگی- هنری - ادبی
 مصاحبه با رمان نویس کرد زینب یوسفی

مصاحبه با رمان نویس کرد زینب یوسفی

 

 گفتگو : پیمان یاریان

 

 در کجا متولد شده اید، و دوران کودکی و نوجوانی تان

را چگونه طی کردید؟

 اسم من زینب ، ولی دوست و فامیل نازی صدایم می کنند.

خانواده ی من از لحاظ اسم گذاری و قید کردن تاریخ تولد

در شناسنامه روشی متفاوت داشته اند. ( باخنده) من هم مثل

همه ی خواهرهایم، دو اسم و دو تاریخ تولد دارم.

 متولد 20/دی/1343 هستم، اما در شناسنامه ام

تاریخ 20/دی/1341 قید شده است. خانواده ی من رسم شان

بر این مبنا بوده که تاریخ تولد دختران شان را دو سال بزرگ تر می گرفتند.

فقط یک رسم بیجار من در این شهر به دنیا آمدم و ما دو نوبت در این شهر زندگی کردیم.  نوبت اول تا قدیمی بوده و آن ها هم  از آن رسم کهنه متابعت کرده اند. پدر و مادرم سنندجی هستند، اما به دلیل این که پدرم کارمند دخانیات بود، در ماموریت اش به شهرستان سه سالگی من به طول انجامید. و نوبت دوم از کلاس چهارم تا سوم راهنمایی ادامه داشت. بیشتر دوران کودکی و نوجوانی ام را در محله ای قدیمی و تاریخی به اسم" قطار چیان"، که یکی از محله های شهر سنندج است، به سر بردم. خاطرات خوب و به یاد ماندنی از بیجار و سنندج دارم. خوب به یاد دارم، خیابانی که ما در بیجار زندگی می کردیم، "دریادار بایندر" اسم اش بود.  سه سال راهنمایی ام را نیز در مدرسه ی "امیر نظام گروس" این شهر  به سر بردم. چون ما کرد سنندجی بودیم و آن ها کرد بیجار به طور طبیعی اختلاف فرهنگ مشخصی مابین ما وجود داشت که بعضی وقت ها منجر به یکسری مسایل کودکانه و خنده دار می شد. از نظر درس و تحصیل  با خواهر هایم تفاوت داشت ام. آن ها همیشه رتبه ی اول بودند، ولی من همیشه در همان رتبه ی چهارم و پنجم دست و پا می زدم. این البته از تنبلی و یا بی استعدادی ام نبود. تفاوت  در این بود که من به مسایلی اهمیت می دادم که آن ها هیچ وقت آن مسایل را مد نظر نداشتند. کنجکاوی و تخیل خاص و مخصوص به خود داشت ام. و همین باعث می شد که مقداری از درس هایم عقب بمانم.

یکی از خاطراتی که همیشه با من هست و نقطه عطفی برای امروز من شده، مربوط به دوران دبستان ام است. خواهرم  در کلاس اول ابتدایی  درس می خواند و من دو کلاس بالاتر از او بودم. (با خنده) طبق معمول من رتبه ی درسی ام پایین بود و خواهر کوچک ام رتبه ی یک را کسب کرده بود. به خواهرم جایزه ی کتاب عکس خانواده ی پهلوی را دادند و من چون جایزه ای دریافت نکرده بودم، از این موضوع بسیار غمگین شدم. به طوری که در راه بازگشت از مدرسه، شروع به گریه کردم. ما همسایه ای داشتیم که در زمان پهلوی روشنفکر بود و بر علیه رژیم شاه فعالیت می کرد. هنگامی که توی کوچه من را گریان و نالان دید، آمد جلو و از ماجرای جایزه ی خواهرم خبردار شد. این آقای همسایه کتاب ماهی سیاه کوچولو را برایم گرفت و مرتب به ام تلقین می کرد که جایزه من از جایزه ی خواهرم بهتر است. همین مسئله باعث شد که به طور مرتب کتاب جمع آوری کنم. به طوری که در کلاس چهار ابتدایی، یک کتابخانه ی کوچک داشت ام. کتابخانه ی من در یک تاقچه ی گلین بود و کتاب هایم یکسری کتاب کودک بود که در آن موقع به اش می گفتند، کتاب های طلایی و برای بچه ها چاپ می شد.از آن زمان به بعد با کتاب اخت شدم. سعی می کردم هر کتابی که به دست ام می رسد مطالعه اش کنم. در همان سن ده- یازده سالگی از یک طریقی که خوب آن را به یاد ندارم، کتاب" ارابه ی خدایان" را به ام دادند تا بخوانم.من و یکی از دوستان ام این ارابه ی خدایان را خواندیم و چون کم سن و سال بودیم از آن سر درنیاوردیم.(با خنده) ساواک ما را گرفت و از ما یکسری بازجویی کاملا" مختصر کردند. می خواستند بدانند که این کتاب چه گونه به دست ما رسیده است. وقتی که به هیچ نتیجه ای نرسیدند، من و دوست ام را تهدید کردند که از این به بعد هر کتابی را به دست نگیریم. بعد از اتمام دوران راهنمایی و پس از بازگشت  ما به شهر سنندج ، خواهر بزرگ ام مرا از نظر کتاب تا مین می کرد. در آن دوران در کمتر خانه ای حمام وجود داشت. با پولی که از پدر می گرفتیم، با خواهرهایم به حمام بیرون از شهر می رفتیم. من یک کتاب با خود می بردم و فقط کتاب می خواندم. برای این که پدرم متوجه استحمام نکردن من نشود، مقداری جلو موهای سرم را خیس می کردم. پدرم نگاهی به ام می انداخت و می گفت:" دختر مردم حمام می روند صورت شون باز می شه، دختر من پوست اش کدر شده."

 در آن دوران مجله های "دختران و پسران" و یکسری کتاب های معمولی مطالعه می کردم. این روش مطالعه ی من بود تا کم کم مسایل انقلاب پنجاه و هفت اتفاق افتاد و مسیر مطالعه ی من نیز در این راستا قرار گرفت.

من در خانواده ای بزرگ شده ام که به کتاب و کتابخوانی خیلی اهمیت می دادند. پدرم در این مورد مرد سخت گیری بود. به ساعت اش نگاه می کرد و همه ی اعضای خانواده را در یک ساعت معین و مشخصی از روز وادار به مطالعه می کرد. ما هم چاره ای نداشتیم ، می نشستیم و مرتب کتاب می خواندیم . برای پدرم مهم نبود که چه کتابی را در دست بگیریم و مطالعه کنیم ، مهم فقط کتاب خواندن بود. پدرم معتقد به این بود که کتاب مسیر زندگی آدم ها را تغییر می دهد.به همین دلیل من در شانزده سالگی به یک کتاب خوان قهار تبدیل شده بودم. پول های تو جیبی ام را خرج خرید کتاب می کردم و دیوانه وار کتاب می خواندم. کار را به جایی رساندیم که پدرم از شدت مطالعه ی من و دیگر خواهر و برادرهایم معترض می شد.

- شما تنهایی را دوست دارید.

نه، تنهایی به آن معنا که خودم را در یک جایی حبس کنم و کسی را در دور و بر خودم نبینم ، نه. اما تنهایی بخشی از زندگی نویسنده است. بعضی وقت ها با ذره بین به دنبال تنهایی می گردم و به دست اش نمی آورم، گاهی او قات هم از تنهایی فرار می کنم. دنیای نوشتن طوری من را در چارچوب خودش قرار داده که گاه از دست اش خسته می شوم، عصبانی می شوم و می خواهم فرار کنم. ولی خوب تنهایی شیوه یی است که همه ی نویسنده ها باید شکارش کنند. به نظر من اگر هیچ گاه نویسنده نتواند دنیای تنهایی را شکار کند ، نویسنده ی خوبی نخواهد شد. گاهی اوقات پیش می آید که در طول چند روز شاید کسی نباشد باهاش حرف بزنم.

 

- چند تا فرزند دارید.

دوتا پسر دارم. پسر بزرگ ام 17 ساله و مثل خودم اهل مطالعه و نوشتن است.در شناسنامه اسم اش عطا است، اما ما همگی کامران صدایش می زنیم. پسر کوچک ام 14 ساله و او هم در شناسنامه اسم اش علی، ولی  مهران صدایش  می زنیم.

- دغدغه ی امروز شما چیست و این دغدغه با دغدغه های گذشته تان چقدر فرق کرده.

دراین یک سالی که متارکه کرده ام،  بافت زندگی ام کاملا" عوض شده است. در این تغییر ناگهانی من دچار یکسری دغدغه های جدید شده ام. به عنوان نمونه اگر قبلا" دغدغه ی مالی نداشت ام، امروز به شدت با این مسئله دارم دست و پنجه نرم می کنم. دغدغه ی من در زندگی زناشویی ، دغدغه ی نوشتن و مطالعه بود، اما امروزاین دغدغه ها و گرفتاری ها جایشان را با هم عوض کرده اند. امروز با نوشتن و مطالعه من به اوج می روم و با دغدغه ی دیگر که همان بعد مالی اش باشد، مشکل پیدا می کنم و این وضعیت گاهی هستی  من را به پوچی می رساند. این مهم ترین دغدغه های زندگی من هستند.

- از چه زمانی احساس کردید با قلم و کاغذ می توانید درون پر آشوب تان را آرام کنید.

من اصلا" نمی دانست ام  که درون پر آشوبی دارم، یا این که می تواند پر آشوب شود. به یاد دارم کلاس چهارم که بودم برای خودم شعر و یا یک چیزهایی می نوشت ام. همان طور که گفت ام نسبت به سایر خواهرهایم از لحاظ درسی یک مقدار پایین تر بودم، و این به پدرم بر می خورد که چرا من این جوری هستم. نظر پدرم براین منوال بود که چون من زیاد کتاب می خواندم و یک چیز هایی می نوشت ام و سر خودم را گرم می کردم، مانع درس و پیشرفت ام شده است. از کلاس چهارم دبستان، پدرم مانند سایه ای همیشه دنبال ام بود که کاغذ هایم را پاره کند و مانع نوشتن ام باشد.این حرکت شاید یک آشوب کهنه و عمیقی را در من به وجود آورده، که من همه چیز را باید پنهان می کردم.خیلی خوب به خاطر دارم دفتر شعر و نوشته هایم را چه طوری پنهان می کردم و پدرم آن را پیدا می کرد و من را مورد شماتت قرار می داد. الان که فکر اش را می کنم، با آن همه کارهای عجیب و غریب و آن همه حرف هایی که می شنیدم،(با خنده) می بینم که چقدر سمج و لجباز بودم،و چه طور سرخورده نشدم.  در حال حاضر همه ی پدر و مادرها دوست دارند بچه ها ی شان وارد دنیای هنر شوند و یا این که با قلم و کاغذ سر و کار داشته باشند. با وجود این که پدر من در منزل برای ما کتابخانه درست کرده بود، اما همیشه مثل سایه دنبال ام بود تا دفتر شعر هایم را پاره کند و یا نگذارد، بیش از حد کتاب بخوان ام. این بخش از نوستالژی زندگی ام، نقطه ای بود که من آشوب های بعدی زندگی ام را که شامل وضعیت  بیرونی و درونی بودند، یعنی یک بخش از آن مربوط به درون من بود و بخش دیگر از ناحیه بیرون به من تحمیل می شد، به سمت و سویی صحیح سوق دهم.یعنی در قالب نوشتن شکلی جدی را پی گیری کنم. نمی دانم چرا به امثال من اینقدر ظلم می شد.  دوم راهنمایی که بودم، در مدرسه ی " امیر نظام گروس" بیجار، مسابقه ای برگزار کردند تحت عنوان مسابقه دکلمه. در این مسابقه از اشعار خودم استفاده کردم، اما هیچ کس به این مسئله که یک کودک ده ساله توانسته از اشعار خودش در مسابقه دکلمه استفاده کند توجهی نشان ندادند. مسلما" اگر الان بود خیلی چیز ها فرق می کرد.ولی شاید این عدم توجه ها و ایجاد عقده های در واقع(با خنده) ادبی در درون آدم هایی مثل من نکته هایی شدند  برای شکوفا شدن. اما  من به طور خیلی جدی، یعنی جدا از مقوله ای مانند نمایشنامه نویسی، این بخش زمانی برایم خیلی مهم بود، در 19 سالگی داستانی به زبان فارسی با نام " چیا "نوشت ام. این داستان اولین اثری بود که من با آن، به طور جدی وارد عرصه ی داستان نویسی شدم. و به همین دلیل دلبستگی خاصی نسبت به آن احساس می کردم. بعد ها داستان های دیگری نوشت ام و همراه با این داستان برای چاپ، تحویل ارشاد اسلامی دادم. اما در ارشاد داستان های " سکوت زیور" و "چیا" را کاملا" حذف کردند، و در واقع مورد بی مهری قرار گرفت ، و من مجبور شدم همه ی این داستان ها را به زبان کردی ترجمه کنم. داستان چیا را که نوشت ام، هم خودم و هم آنانی که آن را می خواندند، ازش خوش شان می آمد. در آن زمان من به زبان فارسی می نوشت ام و هیچ وقت فکر نمی کردم که یک زمانی پیش بیاید و با زبان کردی قلم بر کاغذ بیاورم.اما خوب، در سن سی سالگی خودم را صاحب اثر می دانست ام. در آن سن یک رمان خطی نوشته بودم به اسم " ریشه در آواز". این رمان حاصل و فرایند وضعیت تاریخی آن موقع از زندگی من بود. سال 72 بود که این رمان را برای تایید به ارشاد بردم و متاسفانه باز در ارشاد خیلی از صفحات آن را حذف کرده بودند و درواقع شالوده ی اصلی اثر را از بین برده بودند. من هم هیچ ارزش ادبی برای کاری که سانسور اش کرده بودند قایل نبودم و به هیچ عنوان آن را قابل چاپ نمی دانست ام. سپس من یک سفر یک ساله با همسر و بچه هایم به خارج از کشور داشت ام. بعد از یک سال من و بچه هایم به ایران برگشتیم و همسرم یک سال و نیم بعد از ما برگشت. این یک سال و نیم که به تنهایی با بچه هایم زندگی می کردم، زندگی من را کاملا" تغییر داد. دغدغه ی بزرگی که نسبت به ادبیات پیدا کردم در آن مدت به وجود آمد. تنهایی خیلی وسیعی بود در زندگی من. بچه هایم کوچک بودند و در آن مدت که شوهرم خارج از ایران زندگی می کرد، خودم به تنهایی بچه هایم را ادراه می کردم و به مسایل ادبی ام  بهتر می توانست ام رسیدگی کنم. و این تنهای و رسیدگی صرف، باعث شد که من خیلی عمیق تر و وزین تر به مسئله ی ادبیات نگاه کنم، و توی این بافت زیبا فعالیتی عمیق داشته باشم.

- از اولین اثر تان بگویید.

اولین کتاب من داستانی بلند به نام "نیمه ی گمشده" است. این داستان را در ابتدا به زبان فارسی نوشت ام. اما به دلیل همان بی مهری های  همیشگی به پیشنهاد یکی از دوستان ام آن را به زبان کردی برگرداندم. طرح روی جلداش متعلق به آقای فردین صادق ایوبی است. اما هنگامی که به کردی ترجمه اش کردم، آقای هادی ضیاالدینی زحمت طرح روی جلد آن را کشیدند. درآن مقطع از زندگی کاری، هیچ نیازی و یا بهتر بگویم عمیقا" دغدغه ی نوشتن به زبان کردی را نداشت ام. ولی برای چاپ این اثر از خودم سماجت خاصی  نشان دادم . و برای فرار از سانسور هر طوری بود نیمه ی گمشده را به زبان کردی ترجمه کردم و نام آن را " تامه زروی له یلی"( حسرت و اشتیاق لیلا) گذاشت ام. در آن زمان فقط می خواست ام کتاب ام  به هر طریق ممکن چاپ شود. چند تا از دوستان ام که اسامی آن ها را در ابتدای کتاب آورده ام، نوعی نگارش زبان کردی یادم دادند. اما خیلی زود متوجه شدم که نباید تمام و کمال خودم را در اختیار زبان "سورانی" بگذارم، چون در آن زمان بر زبان کردی تسلط کافی نداشت ام. برای همین هم با مطالعه ای خاص و پی گیری مستمر یک نوع زبان نگارشی برای خودم به وجود آوردم که سعی داشته ام از تمام لهجه ها و زیر لهجه های کردی، آن هم در وقت نیاز و در ارتباط با اثر استفاده کنم. بعد از چاپ نیمه ی گمشده، تا مدت ها جرات نمی کردم در هیچ محفل ادبی ظاهر شوم. دوستان ادیب و شاعر نامور در کردستان به شدید ترین وجه ممکن با من برخورد کردند. ( با خنده) به طوری که پا بیرون می گذاشت ام، احساس این را داشت ام که هر لحظه زیر نظر آن ها هستم. از طرف دیگر این کتاب در کردستان عراق بازتاب خیلی وسیعی پیدا کرد. از زبان داستانی و نگارشی آن بسیار خوش شان آمده بود و منتقدین آن جا ابراز می کردند  که این اثر از ادبیات داستانی پست مدرن برخوردار است. با من تماس که می گرفتند و از این بابت حرف می زدند خودم تعجب می کردم. البته من می دانست ام که بافت کاری من با دوستان داستان نویس و هم فکران خودم فرق دارد.چون این کتاب این جا چاپ شد و مورد غضب این و آن قرار گرفت، یک نوع سرخوردگی در من به وجود آمد.گاهی به این صرافت می افتادم که شاید این ها راست بگویند. من که با دیکتاتوری های پدرم دست و پنجه نرم کرده بودم، از همان بچگی سخت بار آمده بودم که چه طور آشوب درونی خودم را پنهان کنم،و همیشه به دنبال راه چاره باشم.برای این که بتوان ام کار خودم را بکنم و خلاصه سرخورده نشوم،این جا دیگر به دست دوستان ادیب و شاعر و نویسنده، تا مدت ها خودم را سرخورده احساس می کردم. الان با بسیاری از آن ها حرف نمی زنم.بدترین کاری که در موردشان انجام می دهم این است که با آن ها حرف نمی زنم. (با خنده) خیلی ها هم هستند که با همین تیپ آدم ها، در رابطه با کار های شان، مورد تاخت و تاز قرار گرفتند و آن ها هم به این نتیجه رسیدند که نباید با این قبیل آدم های همیشه مخالف حرف بزنند. چون واقعا" ارزش حرف زدن را هم ندارند. با گذشت زمان این کتاب توانست جایگاه خودش را در جامعه به دست آورد. این کتاب به عنوان اولین قدم در ادبیات داستانی پست مدرن زبان کردی شناخته شد. 

- آیا شما آگاهانه وارد دنیای ادبیات داستانی پست مدرن می شوید، و یا این که ناخودآگاه قلم به دست می گیرید و نوشته هایتان رنگ و بوی پست مدرن به خود می گیرد.

من وقتی که می نویسم اصلا" به این چیز ها توجهی ندارم. ناخود آگاه می نویسم . به دنیای درون خودم رجوع می کنم و با یک نوع سیالیت ذهن قلم بر کاغذ می گذارم.

- رابطه ی پست مدرنیسم با ادبیات داستانی کردی چگونه است.

 مسئله ی پست مدرن در تمام صفحات زندگی ما چه بخواهیم و یا نخواهیم ریشه دوانیده  و جز به جز آن را درنوردیده است، هر چند تازه و بکر و در پاره ای مواقع ناپیدا و ناشناخته است.اما تارو پود همه ی عرصه ها را در بر گرفته و ادبیات داستانی نیز از این امر مستثنی نیست. ممکن است پیشرفت  ادبیات در کل دوران(تاریخ) نسبت به سایر بخش ها، همیشه چند قدم جلو تر باشد. اما این را خاطر نشان کنم که پست مدرن بیشترین اثر خود را در عرصه ی ادبیات نشان داده است. اگر بخواهیم رابطه ی پست مدرن را با ادبیات کردی مورد بررسی قرار دهیم، این نکته را باید در نظر بگیریم که کردها در وضعیت فرهنگی یک دستی زندگی نمی کنند، بلکه در جغرافیایی یک دست(سلسله جبال زاگرس)، زندگی می کنند. کردهای ایران ، عراق، ترکیه و سوریه که با مرزهایی مشخص از هم فاصله گرفته اند، هر کدام بنا به وضعیت و فرایند، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی  کشور خود وارد دنیای ادبیات پست مدرن شده اند. حال اگر بخواهیم ادبیات کردهای این چهار کشور را مورد بررسی قرار دهیم، با توجه به این که در کردستان عراق امکان چاپ و نشر کتاب و سایر آزادی هایی که یک نویسنده آن را لازم دارد فراهم می باشد، ادبیات پست مدرن کردهای ایران خیلی جلوتر از ادبیات پست مدرن کردهای سایر کشور های همسایه است. در کردستان عراق امکان چاپ و تولید کتاب خیلی راحت تر از این جا است. و نویسنده در آن جا از هر نظر بالاخص از لحاظ مادی تامین می باشد. اما به دلیل تفاوت فرهنگی عمیق، کردهای ایران دست آوردهای ممتازتری از نظر ادبیات پست مدرن به دست آورده اند. در آن جا هر روز روزنامه و مجله ای سردر می آورد، اما چون هنوز در همان فاض عشیره ای به سر می برند نتوانسته اند به آن رشد و بالندگی که کردهای ایران رسیده اند برسند. یعنی هنوز با ویژگی های یک زندگی فئودالیته دست و پنجه نرم می کنند. کردهای عراق، ترکیه و سوریه بنا به دلایل متعدد و تلخ تاریخی، هنوز از تمدن شهر نشینی به معنای امروزی آن دارا نمی باشند. اما در کردستان ایران به دلیل رشد فرهنگی و تمدن شهر نشینی به معنای امروزی آن، ما جلوتر از سایر کردهای جهان هستیم. رابطه ی تنگاتنگ ما با سایر اقوام مختلف ایران، به ویژه قوم فارس باعث تبادل فرهنگی خاصی شده که در این تاثیر و تاثر ما کردها ی ایران رشدی بالقوه داشته ایم. و دلیل عمده ی آن آشنایی ایران و ایرانی با واژه ی دموکراسی از انقلاب مشروطه تا به امروز بوده است. در کردستان ایران بعد از این که مجله ای به نام "سروه" چاپ شد و من فکر کنم بیش از 17 سال است که از عمر آن می گذرد، تاثیر این مهم را داشته است که به مرور چاپ کتاب به زبان کردی مورد توجه قرار بگیرد. اما در کردستان عراق به دلیل خود گردانی که حتی در زمان دیکتاتور صدام حسین داشته اند، در راه پیش برد اهداف فرهنگی خود که یکی از شاخه های آن چاپ و تولید کتاب است سرعت عمل بیشتری از خود نشان داده اند. و اگر پیشینه ی ادبی و نوشتاری به زبان کردی در کردستان عراق را بررسی کنیم، به این مهم بر می خوریم که در کردستان عراق در سال 1913 روزنامه ای به زبان کردی داشته اند و بیشتر از کردهای ایران به زبان کردی، خواندن و نوشتن را تجربه کرده اند.   

       - یعنی می گویید ما در انقلاب مشروطه روزنامه نداشته ایم.

 داشته ایم ولی میزان کارایی و ارتباط مردمی آن مهم بوده ، که این امر تا همین چند سال اخیر مهیا نبوده است. حسین عارف یکی از نویسنده های مطرح ادبیات کلاسیک در کردستان عراق است که با نوشتن داستان های کوتاه در همان روزنامه ها زندگی اش را تامین می کرده. اما نویسنده ای مثل من در ایران که به زبان کردی رمان و داستان کوتاه می نویسم هنوز نتوانسته ام از این طریق حد اقل مشکلات مادی ام را بر طرف کنم. این همه تفاوت را ملاحظه می کنید.ما کردهای ایران به زبان فارسی منابعی بهتر و روشن تری در اختیار داشته و داریم که ما را سریع تر به مفاهیم پست مدرن راهنمایی  می کند، اما در کردستان عراق منابع و ماخذ بسیار نایاب است.  فکر کنم سال 73 یا 74 بود که کتاب "پری در آبگینه" ،  اسم نویسنده اش به نظرم  محمد رضا کاتب بود، به دست ام رسید و آن را خواندم. و قبل از آن " طوبی معنای شب" پارسی پور را مطالعه کرده بودم، واز پایان اش اصلا" خوش ام نیامد. آن وقت ها خیلی روی این کتاب صحبت می کردند که نویسنده ی طوبی معنای شب خیلی سعی کرده کتابی با مفاهیم پست مدرن بنویسد، اما در این امر ناکام از آب درآمده است. این کتاب برای من لذت بخش بود ولی با مطالعه ی عمیق آن متوجه شدم که نویسنده نتوانسته یک داستان پست مدرن از آب در بیاورد. در طول داستان خواننده از آن بسیار لذت می برد اما اگر بخواهیم آن را در جرگه ی داستان های پست مدرن قرار دهیم، متوجه می شویم که نویسنده سعی کرده خیلی کلیشه ای با آن برخورد کند و این به نظر من شاید دلیلی به جز عدم اشراف بر ادبیات پست مدرن نباشد. البته بدون شک، این رمان از منابع ادبیات پست مدرن داستان نویسی زبان فارسی به حساب می آید. اما در مقایسه با کارهای عباس معروفی، نه تنها کم رنگ تر، بلکه میزان موفقیت آن جای بحث دارد. پارسی پور صاحب رمان و داستان های پست مدرن دیگری نیز می باشد، از جمله "زنان بدون مردان" که به نظر من از منابع زیبا و غنی، ادبیات پست مدرن زبان فارسی شمرده می شوند. این ابتدایی ترین منابعی بود که من را با دنیای ادبیات پست مدرن آشنا کرد. و این آشنایی باعث شد که شب و روز در این زمینه مطالعه داشته باشم. ما نمی توانیم، البته فعلا"، تعریف مشخص و بارزی در مورد پست مدرن ارائه دهیم، اما قواعد و ویژگی های داستان پست مدرن را به شکل فعلی، واضح و روشنی اگر بخواهیم می توانیم پیدا کنیم و نقاط اشتراک داستان های پست مدرن را از نویسنده های پست مدرن به دست آوریم. من از آن دسته کسانی هستم که فکر می کنم ادبیات پست مدرنیسم بیشتر یک جریان درونی است و نویسنده بی آن که خودش متوجه باشد وارد دنیای پست مدرن شده است. شاید بسیاری از نویسنده ها این ویژگی ها را ندانند، ولی هنگامی که خود شان را به فضای ذهنی و درونی  می سپارند ناخودآگاه آن چه خلق می کنند پست مدرن از آب در می آید. این یک جریان کاملا" ذهنی و از سیالیت ذهن نشات گرفته است و فرآیند فردیت نویسنده است. این پدیده در ادبیات کردی بسیار جوان تر از ادبیات فارسی است. در این جا نمی خواهم به قشر خاصی توهین کنم، اما دنیای ذهنی و درونی و فکری نویسنده با آدم های دیگر بسیار متفاوت است. آن ها به آسانی در هر موردی قانع نمی شود، و سریعا" به چیزی که می خواهند نمی توانند برسند. یک نویسنده تا با گوشت و پوست و استخوان خود با یک چیزی ارتباط برقرار نکند، نمی تواند با هر پدیده ی نویی اثری خلق کند. در ادبیات داستانی کردی هم چون پست مدرن چیزی تازه و بکر است به غیر یکی – دو نویسنده در کردستان عراق کسی با این شیوه از ادبیات داستان نمی نویسد، واقعا" من چیزی را لمس نکرده ام. آقای بختیار علی نویسنده و شاعری کرد هستند که در کردستان عراق زندگی می کنند و در زمینه ی ادبیات کردی معلومات شایان توجهی دارند. ایشان سه تا رمان دارند و به نام نویسنده ی پست مدرن معروف شده اند، که من هر سه آن ها را مطالعه کرده ام و ایشان را نویسنده ای توانمند در ادبیات داستانی پست مدرن نمی دانم. مشخصه های تکنیک ادبیات داستانی پست مدرن که  یک نویسنده ی پست مدرن باید آن را رعایت کند ، ایشان به هیچ وجه به کار نمی برند. آقای شیر زاد حسن که در سلیمانیه زندگی می کنند نیز دارای آثار پست مدرن هستند، و از اشرافی نسبی بر ادبیات پست مدرن برخوردارند، اما به دلیل کهولت سن، البته پست مدرنیسم ربطی به سن و سال ندارد، دغدغه ی این گونه نوشتن را به نوعی در وجود ایشان کم رنگ کرده است .

- نوشتن امری ذهنی است،  منتهی جبهه ی پست مدر نیسم امروز در منطقه ای مثل کردستان ایران و یا کردستان هر جای دیگر و از دید ذهن نویسنده ای مثل شما که با این دنیای آشفته ی پست مدرن سر و کار دارید، چگونه است .

  ببینید همان طور که  قبلا" هم  به آن اشاره کردم ، اساسا" پست مدرنیسم یک امر جبری است و فرار از تغییر دوران در واقع غیر منطقی و احمقانه است. و این نه تنها ادبیات بلکه شامل سایر بخش ها نیز می شود. مثلا" شما اگر بخواهید به عنوان یک موسیقی دان، مدام چیزهای قدیمی را تکرار و مثل یک مقلد عمل کنید و بخواهید خودتان را هر طوری شده از دنیای تازه های  موسیقی دور نگهدارید، و خودتان را پنهان کنید، به نظر من یک کار ساده لوحانه و به دور از منطق یک آدم ادیب و هنرمند رفتار کرده اید. اگر چهار بخش کردستان را به طور عمومی در نظر بگیریم، با توجه به آشوب های درونی آن از لحاظ ، اجتماعی و اقتصادی و عدم یک پارچگی فرهنگ،  نظریه و سمت و سوی نظرات خارج از منطقه،  نسبت به مردم کرد و خیلی از مسایل دست و پا گیر دیگر، به دور از این تغییر دوران نیست. یعنی جامعه ی کردستان به شکل کلی ، هر چند آشوب زده  و لرزان باشد، نمی تواند از تغییر دوران فرار کند. تغییر دوران امری جبری است، و به تمام جوامع ، با هر فرهنگ و ملیتی تحمیل شده و می شود. خوب بسیار طبیعی است که بر همین مبنای ساده ی تغییر دوران، زمینه ی به وجود آمدن ادبیات داستانی پست مدرن یک امر اجتناب ناپذیر است. کردها هم شروع کرده اند و همگام با دنیای پست مدرن ادبیات داستانی، می نویسند و خواهند نوشت. و ما حتی در زمینه ی سینما این تغییبر دوران را از سینمای مدرن به سینمای پست مدرن در بین فیلم سازان کرد، داریم لمس می کنیم. بیشتر قلم به دستان ایران از یک پتانسیل خاصی برخوردارند اما به جرات می توانم بگویم که اگر کردها، دغدغه های اقتصادی و اجتماعی خاص  خودشان را نداشتند، خیلی پربارتر و غنی تر از مردمانی هستند که در یک رکود و سکون اجتماعی دارند به سر می برند. درست مثل ادبیات آمریکای لاتین. مردم کشور های آمریکای لاتین بعد از گذراندن تنش ها، دیکتاتوری ها و انقلاب های پی در پی و از این قبیل مسایل، در زمینه ی ادبیات داستانی رشدی بالقوه داشته اند.  به عنوان نمونه در صد سال تنهایی مارکز آثار و شواهد تغییر دوران را می بینید. به وجود آمدن "کارتل"ها و "تراست"ها در آمریکای لاتین، انحصار موز، کشتار کارگرها و خیلی چیزهای دیگر، نمونه های بارزی هستند از فضای ایجاد شده برای تغییر دوران. به عبارتی در فضای رمان "صد سال تنهایی" شما تغییر دوران را کاملا" حس می کنید. ادبیات پست مدرن آمریکای لاتین سرآمد و سنبل ادبیات پست مدرن جهان شده است. کردها هم بنا به دلایل مشابه و متعدد دیگر این آینده را دارا خواهند بود. از آن دسته از مردمی هستند که بعد از رها شدن از بعضی مسایل اجتماعی مخصوص به خود، مثمرثمرتر در این راستا قدم بر می دارند. شاید زمانی برسد کردها هم ادبیات شان سرآمد ادبیات پست مدرن دنیا شود. و به نظر من به طور طبیعی این اتفاق خواهد افتاد، چون؛ ملل رشد نیافته در طول تاریخ، و در زمان رشد و تکامل و بازیافتن خود، در تمام عرصه ها، خصوصا" ادبیات، شکوفایی خیره کننده ای خواهند داشت.  این یک جبر است و نمی توانیم از آن فرار کنیم.  

        

-  ما در صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز، اورسولا، و در" سایه های میرا"ی شما "دایه گه و ره" (مادربزرگ) را می بینیم، و وجود درخت، نقطه اشتراک کارهر دو شما است. البته نمی خواهم بگویم شما از این رمان تاثیر گرفته اید. رمان شما با رمان مارکز دو دنیای متفاوت هستند. او متعلق به ادبیات داستانی آمریکای لاتین است و شما یک زن شرقی کرد هستید که در دایره ی(فشارهای) اجتماعی  خاص خودتان به سر می برید.  و در اولین اثرتان هم دنیایی کردی با پرسوناژهای کاملا" بومی خلق کرده اید. آیا استفاده از همین مضامین منطقه ای نیست که آثار شما مورد توجه خوانند گان قرار گرفته است.

ببینید در دنیای داستانی تاثیر گرفتن یک چیز خیلی خوبی است، اما تقلید کردن یک چیز خیلی بد. من فکر می کنم نویسنده های پست مدرن یک شباهت هایی  با هم دارند. فرهنگ، تاریخ، نشانه ها و جغرافیای خاص، چیزهای سمبلیک و خیلی ارزشمند و مشترکی هستند، برای خلق یک اثر داستانی پست مدرن. در داستان های پست مدرن اساسا" شما جای پای نبات را می بینید، که چه طور هویت انسانی پیدا می کنند، و در ثقل داستان  جا گیر می شوند. استفاده از درخت در کارهای نویسنده های پست مدرن بسیار زیاد است. مثلا" پارسی پور در خیلی از کارهایش از درخت استفاده می کند، چون نماد سبز شدن دوباره است. به اصطلاح نویسنده ی پست مدرن در دنیای درونی و ذهنی خودش ، همیشه به دنبال یک نوع آفرینش نو و بدیع است. برای نویسنده ی پست مدرن زمان و مکان مشخص، معنایی ندارد. همه چیز جاندار است و در اثر او هر اتفاق غیرممکن، ممکن و عادی به نظر می رسد. این اندیشه را همیشه در ذهن دارد که در واقع می تواند یک خالق باشد. و در مقابل هنجارها و آشفتگی های دنیای بیرون از خودش، از نمادها و نشانه هایی استفاده می کند که متعلق به اقلیم، سرزمین، خودش است و می تواند ارتباط روحی با آن ها برقرار کند و یک دنیای مختص به خود به وجود می آورد. در آن دنیای خلق شده از همان چیز هایی استفاده می کند که در دنیای بیرون خودش ممکن است به شکل بدیع و تازه ای نمود پیدا کند. این ویژگی ها نمی تواند، تنها متعلق به نویسنده ی سرزمین مشخصی باشد. شاید این وضعیت فکری و ذهنی، دنیای نویسنده های پست مدرن را به هم نزدیک و شبیه کرده است.  

- شما نویسنده ای هستید که با زبان کردی می نویسید. و حاضر هم نیستید که با زبان دیگر بنویسید. از دنیای گذشته ی ادبیات داستانی کردی بگویید.

 با عنوان کردن این موضوع و بحث بر سر آن، اشتراک فرهنگی کردهای ایران و عراق و ترکیه و سوریه به میان می آید. در این جا اگر بخواهیم پیشینه ی داستان نویسی را در کردستان مورد بررسی قرار دهیم باید به تاریخچه ی داستان نویسی در کردستان عراق رجوع کرد. جدای از این که ادبیات داستانی کردستان عراق، جزیی از تاریخچه ی داستانی کردستان ایران می دانم؛ چون در کردستان ایران چاپ و تولید اثر کتاب بنا به دلایل بی شمار کم و ضعیف است.در کردستان ایران چاپ یک سری کتاب وجود داشته و دارد که مربوط به افسانه ها، قصه ها و هر از چند گاهی  داستان ها و اشعاری از نویسنده هایی داریم، اما به شکل وسیع و گسترده نیست. و در قبال چاپ و تولید کتاب در کردستان عراق به حساب نمی آید. اصلا" همان طور که قبلا" هم اشاره کردم در سال 1913 در کردستان عراق اولین روزنامه شروع به کار کرد. در آن سال ها نویسنده ای به نام "فواد تمو" در این روزنامه داستان کوتاه به چاپ می رسانده ودر قبال آن دستمزد دریافت  می کرده است. تم داستان های فواد تمو در محور جنگ و مبارزه و قهرمان پروری و ضدیت با دیکتاتور بوده است. اما اولین داستان های منسجم کردی متعلق به آقای "حسین عارف " است. او در مجموعه داستان اش یک داستان کوتاه به نام " چایی شیرین" دارد که حسین عارف را مشهور کرد. این نویسنده الان در حدود 75 سال سن دارد، و از همان نوجوانی شروع به نوشتن داستان  کوتاه کرده اند و از ایشان رمان و داستان های کوتاه برجسته ای وجود دارد. بعد از ایشان نویسنده ی دیگری به نام " رئوف بی گرد" هستند که رمان و داستان های خوبی از ایشان سراغ داریم. این دو نویسنده و نویسنده های دیگری همچون شیرزاد حسن و بختیار علی، از نویسنده های ساکن شهر سلیمانیه هستند. در هه و لیر(اربیل) نویسنده هایی همچون محمد اسماعیل محمد و جبارغریب زندگی می کنند که هر دو از داستان نویس های مطرح این شهر هستند. به نظر من جبار غریب داستان نویسی است که اندیشه ای جداگانه نسبت به فضای حاکم بر کردستان عراق دارد و نسبت به همه ی نویسنده های کردستان عراق ممتاز فکر می کند. و ما باز شاهد نویسنده هایی جوان هستیم که در حال رشد و بالندگی هستند. و جان کلام این که ادبیات داستانی در کردستان عراق پیشینه ی طولانی تری دارد. در ایران و ترکیه و حتی سوریه ما کردهایی داریم که به زبان ترکی و فارسی و عربی  قلم بر کاغذ می آورند. یاشار کمال یکی از آن نویسنده های ترکیه هستند که به زبان ترکی می نویسند و کارهای ایشان در سطح جهان شناخته شده است. در ایران خودمان مترجم ها و نویسنده های بارزی وجود دارند که کرد هستند و به زبان فارسی می نویسند. مثل ابراهیم یونسی، شادروان محمد قاضی و نویسنده هایی همچون علی اشرف درویشیان، منصور یاقوتی و علی محمد افغانی که از رمان نویس های توانمند ایران زمین هستند و جز تاریخچه ی داستانی ایران به حساب می آیند. اما نکته ی مشخص و مبرهن این است که این آقایان به زبان مادری خود هرگز ننوشته اند، و جز پیشینه ی ادبیات کردی محسوب نمی شوند. به عنوان نویسنده های قدر و توانمند زبان فارسی و دیگر زبان ها قابل ارزیابی  هستند، اما به عنوان نویسنده ی کرد هرگز.      

 - شما اگر بخواهید به عنوان یک نویسنده ی نواندیش، به این معنی که شما خیلی خوب توانسته اید یک جهش تکنیکی – داستانی داشته باشید. جهشی که خیلی ها شاید سال ها کار کنند و با این جهش به این نقطه از اوج نرسند، اما شما رسیدید. اگر بخواهید ادبیات داستانی زبان کردی را با ادبیات زبان فارسی مقایسه کنید این کار را چگونه انجام می دهید.

خوب، کاملا" واضح است که ادبیات داستانی زبان فارسی بسیار غنی تر و ثروتمند تر از ادبیات داستانی منطقه ی کردستان است. آن ها سال ها کار کرده اند و ما( باخنده) سال ها در بحران بوده ایم. یعنی مورد تیر های خشم و نفرت جوامع و فرهنگ های غالب دیگر، و همیشه دغدغه های اجتماعی و غیره بر منطقه ی کردستان حکمفرما و پرداخت در این زمینه خیلی کمتر بوده است. اما برای من مهم این است که در منطقه ی کردستان، به عنوان یک نویسنده نوشت ام  و شاید توانست ام خودم را همپای نویسنده های ممتاز مثلا" فارس زبان برسانم. این به چه دلیل است؟  آیا داشتن تاریخچه ی ادبیات داستانی  به اصطلاح غنی تر و پر بارتر، می تواند  متضمن به وجود آمدن نویسنده ی بهتر شود؟

- از لحاظ تاریخ اجتماعی و سی .....

بله ، من فکر می کنم که این تضمین خوبی است، اما نمی تواند صد در صد تضمین کننده ی مفیدی  باشد. به اصطلاح دور شدن یا نادیده گرفتن تغییر دوران و همگام شدن یا نشدن با تغییر دوران، غلط و خطایی  بس بزرگ است، که نویسنده ها و ادبای خیلی زیادی در طول تاریخ  به این بیماری مبتلا شدند. من به عنوان یک بیماری ازش اسم می برم؛ چون اگر یادمان باشد که تغییر دوران یک چیز اجتناب ناپذیر است، ما در این برهه ی پر از آشوب دیگر نژاد و ملیت و فرهنگ را کنار می گذاریم، و همراه با این سیل طوفنده حرکت می کنیم. حتی  اگر تاریخچه ی خیلی غنی هم در این زمینه نداشته باشیم. همگام با فرهنگ ملت های دیگری که در این زمینه بیشتر کار کرده اند، می توانیم همگام شویم. یعنی فرار نکردن و قبول واقعیت ها از تغییر دوران، مثل یک کاتالیزور خیلی قوی به ما این کمک را می کند که بتوانیم خودمان را بالا بکشیم.

-  روزگار ادبی  گذشته ی خود را، آن زمان هایی که به زبان فارسی می نوشتید، با روزگار ادبی امروز چه طور می بینید.

خوب، روزگار ادبی جز لاینفک روزگار عمومی است. ( با خنده) یعنی، روزگار ادبی گذشته ی ما به روزگار عمومی زندگی مان  چسبیده است. خوب، زندگی کنونی ام نسبت به زندگی گذشته ام خیلی فرق کرده است. طبعا" زندگی ادبی ام هم با گذشت زمان تغییر کرده است. آن وقت ها من به زبان فارسی می نوشت ام،( البته خاطر نشان کنم که من با زبان فارسی مشکلی ندارم و خیلی هم این زبان را دوست دارم). آن وقت ها از این که با زبان فارسی می نوشت ام و می خواست ام نویسنده بشوم لذت می بردم. در آن موقع  انجمن ادبی مولوی در شهر سنندج تازه پا گرفته بود، که من با نوشتن رمان وارد این انجمن شدم.  اما یک سری عوامل حاشیه ای باعث شدند که این حس نوشتن زیاد در من رشد چشم گیری نداشته باشد. و به طور طبیعی به سمت و سویی دیگر سوق داده شوم.   خانم پوران فرخزاد به عنوان یک داستان نویس اسم من را شنیده بودند، و یک داستان کوتاه ازم خواستند. من هم داستان "کمند در کمند" که بعد ها به زبان کردی آن را ترجمه کردم ، برای خانم فرخزاد فرستادم. ایشان باز داستان های دیگری از من خواستند که " افعی خیال" را نیز برایشان ارسال کردم. ( این داستان نیز بعدها به زبان کردی ترجمه اش کردم و در مجموعه داستانی به نام "آتش و عشق و اژدها" به چاپ رساندم). خانم فرخزاد داستان من را همراه با نوزده داستان دیگر، به نام بیست داستان از بیست نویسنده ی زن ایرانی، آن هم به کمک خانم شریف زاده ، چاپ کردند. خانم پوران فرخزاد بر خلاف نظر من، به جای داستان "کمند در کمند" داستان "افعی خیال" را چاپ کردند. افعی خیال در چند روزنامه و مجله ی سرتا سری چاپ شده بود. اما من دلم می خواست در آن کتاب کمند در کمند چاپ شود. خلاصه آن وقت ها من با زبان فارسی شروع کردم و می خوست ام به عنوان یک نویسنده جای پایی برای خودم به دست آورم. رمان و داستان کوتاه می نوشت ام. اما وقتی که به من گفتند که  نمی توانم کارهایم را چاپ کنم چه قدر برایم دردناک بود. این دردهای بی شمار دست به دست هم دادند که من به زبان بومی و زبانی که زبان مادری ام است رویی آورم و قلم داستان نویسی ام را با این زبان بر کاغذ آورم. هنگامی که با زبان کردی شروع به نوشتن کردم دنیایی را پیدا کردم که از گوشت و پوست و استخوان خودم بود. شناخت دقیقی که از فرهنگ و مردم کرد داشت ام و غرق شدن در این فرهنگ عظیم و بکر و دست نخورده و خیلی از عوامل دیگر باعث شدند، من به جایی که می باست از اول از آن شروع می کردم برگردم، و شروع به نوشتن کنم.    

-  شما اولین داستان نویس زن و یا به عبارتی اولین نویسنده ی کرد هستید که به طور جدی از رئالیسم جادویی و سیال ذهن در کارهایتان استفاده می کنید. چگونه به این نتیجه رسیدید که می توانید درد ها، خوشی ها، ناخوشی ها  و آشفتگی های اطراف و جامعه تان را به این شیوه بیان کنید.

من هیچ وقت در این زمینه فکر نکردم و تفسیراتی برای خودم نداشت ام، که من مثلا" راهی را انتخاب کنم و از طرفندهایی سود ببرم، تا بتوانم تبدیل به یک نویسنده ی پست مدرن شوم. یک چیز خیلی غیر ارادی است. جریانی است که تو خودت را به دست آن می سپاری، و بدون آن که متوجه شوی و دلیلی برای آن پیدا کنی، نوشته هایت  به مرور فرق پیدا می کنند. و به این نتیجه می رسی که خودت آدم جداگانه ای، نسبت به سایر دوستان نویسنده ات هستی، به وضوح متفاوت بودن خودت را با آن ها احساس می کنی. و به مرور نوشته هایت رنگ و بویی دیگر به خود اختصاص می دهند. زاویه ی نگاهت نسبت به جامعه و میزان تاثیر مسایل خارج از درون ات، بر تو در یک بافت جداگانه ای قرار می گیرد. این متفاوت بودن در تمام بخش های زندگی می تواند از تو یک نویسنده نواندیش  خلق کند.

- زبان نوشتاری شما یک زبان روان و سلیس و در عین حال زبر، خشن،عاشقانه و گریز پاست و مهم تر ازهمه زبان ادبی شما یک زبان ازوپی است. به عبارتی متوسل به زبان پنهان می شوید. آیا شما این نظریه را قبول دارید.

 مسلما" در نویسنده یک حس زیبایی به وجود می آید که می تواند برای فرار از میدان نگفته ها و ننوشتن ها برای خودش یک زبان جداگانه خلق کند. زبانی که به قول شما عاشقانه، خشن، لطیف و روان است. این زبان پتانسیل زیادی دارد؛ به طوری که  تمام مسایل جاری در اطراف تان بر درون شما تاثیر می گذارد، و با این زبان و لحن که در وهله ی اول متعلق به شما است سرریز می شود. این بده و بستان درون و بیرون نویسنده هنگامی که در میدان تاثیر و تاثر قرار بگیرد، ناخودآگاه زبانی جداگانه و یا به قول شما ازوپی و پنهان پیدا می کند. و این حلقه ها و زنجیر های پی درپی زبان نوشتن نویسنده را شامل می شوند. من گاهی پیش می آید که فکر می کنم، اگر زمانی در جوامعی مثل امریکا یا اروپا زندگی می کردم و دغدغه هایی که الان دارم و مسایل اجتماعی و غیره که در روز و ماه و سال با آن دست و پنجه نرم می کنم نداشت ام، چه چیزی می توانست من را برای نوشتن سوق دهد. به نظر من وجود این هنجار ها و ناهنجاری ها ی موجود در جامعه، به ما این قدرت را می دهد که هم دنیای تازه و هم یک زبان روایی و جداگانه ای خلق کنیم. سپس به این می اندیشم که نویسنده ای مثل میلان کوندرا، در جامعه ی غرب چه قدر زیبا می تواند درون انسان ها را تفسیر کند، بدون این که دارای یک سری دغدغه هایی مشابه دغدغه های من احاطه اش کرده  باشد.  و بخواهد با وجود این دغدغه ها، بدعتی در تفکر و زبان و نوشتن داشته باشد، تا بتواند به زبان دیگری ، واقعیت های جامعه اش  را بیان کند. به عنوان نمونه میلان کوندرا را با یک نویسنده ی مثلا" آمریکای لاتین اگر مقایسه کنیم، می بینیم که میلان کوندرا در یک شریط آرامتر و کم تنش تر نسبت به مثلا" مارکز زندگی می کند، و مسلما" زبان روایی ای که مارکز در صد سال تنهایی به کار برده با زبان روایی ای که میلان کوندرا در اثری مانند " بار هستی" مورد استفاده قرار داده بسیار متفاوت است. مارکز به دلیل سانسور و بعضی مسایل نگفته ها مجبور می شود دنیای عجیبی را در صد سال تنهایی خلق کند. به کار بردن یک سری سمبل ها، نشانه ها و تفسیرهایی که مارکز خیلی هنرمندانه در دنیای خلق شده ی خودش به کار می برد، و همچنین شخصیت پردازی های خارق العاده و ماندگار او چه قدر متفاوت است با دنیای داستانی میلان کوندرا.البته از حرف های من این طور برداشت نشود که من مارکز را بر میلان کوندرا ترجیح می دهم، بلکه می خواهم تفاوت کار را در تفاوت زندگی و نوع اندیشه نشان دهم. هم میلان کوندرا و هم مارکز دو نویسنده ی برجسته ی جامعه ی خودشان هستند. کوندرا در جامعه ای آزاد زندگی می کند و به راحتی می تواند دنیای  درون اش را بدون هیچ مانعی بر روی کاغذ آورد. خوب این حس خوبی است که نویسنده بتواند در مقابل نگفته ها یک زبان جداگانه و متفاوتی داشته باشد. و از این مهم تر دنیایی متفاوت خلق کند. اگر زمانی واقعا" احساس کنم که صاحب چنین زبانی هستم، به طور یقین، لذت خواهم برد.(با خنده)       

 - در بیشتر آثار شما خواننده کمتر با نقطه و یا حتی ویرگول بر می خورد. و بیشتر با گذاشتن سه یا چند نقطه خواننده را با جملات بعد ی رودررو می کنید. آیا این نشانی از همان سیالیت ذهن شماست و یا این که در دنیای ادبیات پست مدرن، راه فراری برای نویسنده فرض می شود.

در رمان "سایه های  میرا" ازاین شیوه ی نوشتن زیاد استفاده کردم؛ چون به این رمان آهنگ خاصی بخشیده بود.و نشان از سیالیت ذهن من نسبت به ماجراهای آن داشت. این کار را متفاوت می دانست ام و از آن لذت می بردم. وقتی که این رمان تمام شد و آن را برای چاپ به چاپخانه ی سلیمانیه فرستادم، ناشر به من زنگ زد و اظهار داشت که من مابین جملات خیلی فاصله گذاشته ام، و ازم خواست نقطه ها را کم کنم، تا از لحاظ زیاد شدن صفحات مشکلی ایجاد نکند، چون مجبور می شدند دستمزد بیشتری بپردازند. (با خنده) 

 من نمی توانست ام برای آن ناشر توضیح بدهم که به چه دلیل این کار را کرده ام. و آن ها تعداد نقطه ها را کم کردند. حتی در " (مندیل) شه ده ی  سرگردان" هم همین کار را کردند و من از این بابت خیلی ناراحت شدم. چه در رمان "سایه های  میرا" و چه در (مندیل) شه ده ی سه رگه ردان" این نقطه ها نشان از دنیای ممتاز و سیال  و آهنگین بودن اثر است.این نقطه ها و گاه ویرگول ها قادر هستند که حلقه ای ارتباطی بین نویسنده و خواننده به وجود آورند. اما با کم کردن این نقطه ها وضعیت آهنگین به هم می خورد و موسیقی داستان لطمه می دید و ارتباط کم و یا گاه قطع می شد.   

 - در بعضی از آثار شما رگه هایی از اروتیسم شهوانی دیده می شود . نظر شما در این مورد چیست و آیا هرزه نگاری(پورنوگرافیک) جزیی ازاروتیسم شهوانی است و یا جداگانه است.

ببینید من اصلا" موافق واژه ی هرزه نگاری  در ادبیات  نیست ام. خواننده هنگامی که داستانی  اروتیک را می خواند، قدرت این را نیز خواهد داشت که متنی هرزه نگارانه را از متنی اروتیک  تشخیص بدهد. مقوله ی جنسی جز لاینفک زندگی آدم ها است. آیا من نویسنده هستم یا نیست ام، آیا شما نویسنده هستید یا نیستید. این شجاعت نویسنده را می رساند که به راحتی از لایه لایه های زندگی که مسئله ی جنسی جزیی از آن است را در کارهایش بیان می کند. خوب به نظر من این جسارت باید با آگاهی های انسانی، اجتماعی و غیره همراه  باشد. من به آن درجه از نویسندگی رسیده ام و آن پتانسیل را در خودم احساس می کنم که در کارهایم از مسئله ی اروتیک سانسور به عمل نیاورم، بلکه با منطقی انسانی آن را بیان کنم. به نظر من در ادبیات داستانی باید با مهارتی خاص به این مقوله پرداخت. دست یابی به این مهارت است که دو مقوله ی هرزه نگاری و اروتیک را از هم جدا می کند. در دنیای ادبیات پست مدرن که الان در حال گذار از آن هستیم، به نویسنده این اجازه و مجال را می دهد که دنیای وسیع و فراوان انسانی را در تمام بخش های زندگی که اروتیک جزیی از آن است را مورد بررسی قر ار دهد. نوع دیدگاه و زبان گفتاری و روایی شما به عنوان یک نویسنده  برای پرداخت به این موضوع مهم می باشد. به نظر من ما در این راستا و بیان این مسایل که جزیی از زندگی هر انسانی است، بر حق می باشیم. و من به عنوان یک نویسنده در این زمینه خواهم نوشت. همام طوری که در" سایه های  میرا" این کار را کردم. و هم زمان با چاپ این رمان، داستان ها و رمان های دیگری با این مضمون به بازار ادبیات کردی سرازیر شد، که بسیار برهنه و گاهی اوقات هضم ناپذیر بودند......

- و خیلی مشمئز کننده

( باخنده) بله مشمئز کننده .

- البته خواننده در می یابد که شما خیلی به جا، هماهنگ و با قاعده داستانی به مسئله ی اروتیک پرداخته اید. و کارهای شما به نوعی با هرزه نگاری فاصله دارد. من فقط می خواست ام از زبان خودتان در این مورد........

البته من نخواست ام هیچ نوع قاعده ای را رعایت کنم. در نوشته های سیال ذهن قاعده وجود ندارد. اصلا" نخواست ام قاعده بگذارم و الان زیاد با این حرف شما نیست ام، که قاعده مندانه در رمان ام از اروتیک استفاده کرده ام ،بلکه ......

- نه مثل این که من نتوانست ام منظورم را خوب بیان کنم،  منظور من از قاعده همان شیوه ی نوشتن در سیال ذهن است. استفاده از تکنیک برای گفتن.

بله، بله درست.

- به نظر من رمان"مندیل سرگردان" و داستان" کمند در کمند"جز قوی ترین آثار شما محسوب می شود. به نظر خودتان چه دلیلی باعث غنای بیش از حد در این دو اثر شده. و کاملا" توضیح بدهید که چه طور شد که  شما رمان کوتاه مندیل سرگردان را نوشتید.

البته، این تفاوت قایل شدن برای خالق یک اثر کار خیلی مشکلی است. که من بگویم" مندیل سرگردان" بهتر از" سایه های  میرا" یا" کمند در کمند" بیشتر از" داده کولی"  وزین تر و زیبا تر است. این تفاوت قایل شدن برای من خیلی سخت است. برای نوشتن رمان" سایه های  میرا" شش ماه وقت صرف کردم.  در آن شش ماه با تک تک شخصیت های این رمان زندگی کردم و اشک ریخت ام. ولی درزمانی که "مندیل سرگردان" را می نوشت ام، این اشک ریختن ها و زندگی کردن ها به مراتب بیشتر شده بود.

 چند سال پیش در کردستان عراق  فستیوالی برگزار کرده بودند که در آن شرکت کردم. در این فستیوال داستانی  به نام " کهنه پوش" را خواندم. آقایی به اسم حسن سلیمانی  در آن جمع  حضور داشتند که مسئوول انجمن نویسندگان شهر دهوک بودند. ایشان بعد از این که داستان من را شنیدند، از داستان  خوش شان آمده بود. به من  پیشنهاد دادند که در مورد مردم انفال شده ی کرد داستانی بنویس ام، و در قبال این داستان به من هشتصد دلار بپردازند. من از این پیشنهاد خوشحال شدم. در مورد مردم انفال شده ی کرد، هم یک چیز هایی شنیده بودم، اما کاملا" نمی داست ام که در آن زمان، صدام حسین چه بلایی بر سر آن مردم آورده است. این بود که به او گفت ام من در این مورد اطلاعات کافی و وافی ندارم. ایشان مرا به مرکز تحقیقات انفال بردند و در مورد مردم انفال یک سری کتاب در اختیارم گذاشتند.(باخنده)  البته این یک فریب بود چون هیچ وقت به من هشتصد دلار داده نشد.

بعد از این که از کردستان عراق برگشت ام، در حدود دو- سه هفته این منابع را مطالعه کردم. به نحوی که این منابع، به شدت مرا تحت تاثیر خود قرار دادند. از آن زمان به بعد شب ها و روزهایم به مردم انفال اختصاص پیدا کرده بود. خودم را نفرین می کردم که چرا تا به حال به عنوان یک انسان و یا یک کرد از این فاجعه ی انسانی  دور بوده ام. هنگامی که خاطرات آن آدم هایی که در انفال حظور داشتند را می خواندم، با آن ها رنج می کشیدم. باور کنید به دور از هر شعاری دارم در این مورد صحبت می کنم. به معنای واقعی کلمه من در این بابت رنج بردم. هنگام نوشتن این رمان در طول روز نمی توانست ام لب به غذا بزنم. حتی روزها می گذشتند  و من  فراموش می کردم که باید لباس هایم را عوض کنم. و از شوهرم خواست ام با بچه ها چند مدتی تنهایم بگذارند. دور و بر خودم را خلوت کرده بودم و با هیچ کس حاضر نبودم، حتی تماس کوچکی برقرار کنم. همه اش می نوشت ام و گریه می کردم. غم بزرگی روی سینه ام سنگینی می کرد. انفال یک تراژدی بزرگ انسانی است و هیچ گاه از یادها و خاطره ها پاک نخواهد شد. من به طور ناگهانی با این درد آشنا شدم و با آن ها زندگی کردم. و این اثر طوری شد که نتوانست ام در آن خودم را دخالت ندهم. و بدون آن که متوجه شوم زینب یوسفی در آن اثر دخالت داده شد. این رمان کوتاه بعد از کلی اشک ریختن و ماتم بسیار به اتمام رسید. بعد از به چاپ رسیدن این رمان کوتاه، ناشر در کردستان عراق( اربیل) ترتیبی داده بود تا در حضور جمع بزرگی از قلم به دستان و اساتید ادبیات داستانی و وزرای کردستان عراق همراه با جمعی از مسئوولین بلند مرتبه مجلسی برایم ترتیب دادند. در این جمع بزرگ ، رمان کوتاه"مندیل سرگردان" را خواندم و بسیار مورد توجه حاضرین در جمع واقع شد. در حین خواندن، همه با صدایی بلند گریه می کردند. یکی از نویسنده و روشنفکران حاضر در جمع ، به نام ملا سیاه(رش) مابین جمع بلند شد و با صدایی بلند ازم پرسید که من آیا در انفال بوده ام یا نه. من هم گفت ام ، نه در انفال نبوده ام بلکه از طریق مطالعه ی منابع معتبر با سرگذشت تلخ مردم انفال ارتباط برقرار کرده ام. او در حالی که گریه می کرد می گفت؛ ما از تو خجالت می کشیم. ما در حالی که در عمق فاجعه بودیم نتوانستیم اثری به این زیبایی بنویسیم. الان فکر اش را که می کنم می بینم، دردمندانه زندگی کردن با آن مردم بود که توانست ام این رمان کوتاه را بنویس ام. زمانی من شروع به نوشتن آن کردم که این زخم و این رنج برای بسیاری از مردم  کهنه شده بود. اما چون برای من تازگی داشت، با آن ارتباطی عاطفی برقرار کردم و این اثر را خلق کردم. و کمند در کمند را هم در وضعیتی مشابه نوشت ام.  البته همان طور که قبلا" به آن اشاره کردم من داستان کمند در کمند را در ابتدا به زبان فارسی نوشت ام. و بعد ها به کردی ترجمه اش کردم.  به هر حال من در هنگام نوشتن با تم داستانی که خودم خالق آن هستم اخت می شوم.

- شخصیت های داستانی شما گاه در گذشته ای دور و گاه خیلی نزدیک و ملموس سیر می کنند. دلیل این امر در چیست.

خوب نویسنده با گذشته اش زندگی می کند. یعنی در حلقه ای سیر می کند که مدام او را از گذشته به حال و از حال به گذشته می برد. و حتی گاه پیش می آید دستی در آینده می برد. دنیای ذهنی نویسنده آنقدر عظیم و پهن آور است که خودش هم بعضی وقت ها ازتفسیر آن دنیا واقعا" عاجز است.  به نظر من نوع دید گاه و تفسیر نویسنده است که این شرایط را به وجود می آورد. مثلا"در چهار سالگی، اتفاقی برایم افتاد که بعد ها به داستان کوتاه تبدیل اش کردم. خانواده ی ما همراه با فامیل به یک گلگشت رفتیم. در آن جا تعداد دختر بچه ها و پسر بچه ها زیاد بودند. من هم دختر بچه ای چهار ساله بودم که به تنهایی بازی می کردم. آن فضا هنوز در ذهن ام وجود دارد. غروب بود و برگ های رنگارنگ درختان که رنگ نارنجی آن بیشتر از هر چیز دیگری در خاطرم مانده است. در آن جا درخت های بلند چناری وجود داشت که در پای همه شان برگ و قلوه سنگ های ریز ریخته شده بود و مشغول جمع کردن آن ها  شده بودم. آنقدر محو آن طبیعت و بازی  بودم که متوجه هیچ تغییر و جا به جایی نشدم و سرم را که بلند کردم دیدم هیچ کس نیست. مابین درختان می دویدم و گریه می کردم. تاریک روشنی هوا و خش خش برگ های زیر پایم لحظه به لحظه بر وحشت ام می افزود. گاهی اوقات آن صدا ها را در ذهن ام زنده می کنم. و از روی همین قضیه داستانی کوتاه نوشته ام. خیلی از ماجراها در زندگی نویسنده اتفاق می افتند که ذهن منعطف او را به خود مشغول می کنند. و پرداخت به این مسایل است که نویسنده را مقداری می تواند متفاوت تر نسبت به دیگران نشان دهد. بخصوص نویسنده ای که مدام در یک جریان ذهنی دارد سیر می کند. و همین باعث می شود که او خیلی سریع به گذشته برود و به حال برگردد. و من سعی کرده ام شخصیت هایی را در کارهایم بیاورم که خودم به نحوی با آن ها زندگی کرده ام و یا یک جورایی در گذشته ی من وجود داشته اند. و شاید دلیل این امری که شما گفتید نشان از همین موضوع دارد.

- درون مایه ی سایه های  میرا برگرفته از مضامین و سمبولیک کردی است.من با خواندن آن به یاد رئالیسم جادویی آمریکای لاتین افتادم. به نظر شما چه نقاط مشترک و یا متضادی ادبیات ملت ها را به هم نزدیک و یا دور می کند.

خوب مسلما" در دنیای ادبیات، سمبل ها و نماد ها و نشانه های ملی و محلی جایگاه ویژه ای دارند. به ویژه اگر شما با یک جریان نو بخواهید حرکت کنید و آثاری را به وجود آورید، طبیعتا" آن نشانه ها و نمادهای بومی و منطقه ای،  خیلی پر رنگ تر و متفاوت تر از بخش های دیگر زندگی در ذهن تان شکل می گیرد. و از آن سمبل ها و نشانه ها استفاده های صحیح تر و کارآمدتری در خلق اثر تحقق پیدا می کند.  و نویسنده های آمریکای لاتین چون دارای یک نوع فرهنگ و پیشینه ی خیلی متفاوتی هستند، نسبت به سایر ممالک دنیا پویندگی و بالندگی خاصی داشته اند. شاید این ویژگی در میان کردها هم وجود دارد و ما شاهد بر ملا شدن آن ها هستیم. به نظر من این ویژگی ها از همان خصلت هایی است که کردها را نسبت به سایر مردم دنیا بالاخص آنانی که در همسایگی  کردها به سر می برند، متمایز می کند.

- درلابه لای معضلاتی که شمای نویسنده از دید و منش شخصیت ها بیان می کنید، شخصیت های داستانی شما درگیری های ذهنی دارند که با مسایل اجتماعی و مشابه آن در هم آمیخته است. به طوری که تمییز دادن آن کاری بس دشوار است. دلیل آن چه چیزی می تواند باشد.

شخصیت های خلق شده در ذهن نویسنده، بخش های پنهان شده ی شخصیت واقعی او و آدم های اطراف او هستند. ممکن است در گذشته اتفاقی افتاده باشد و یا این که در آینده آن اتفاق، و شما برای بیان این رویداد، سعی می کنید از آدم هایی استفاده کنید که در ذهن تان شکل گرفته است. بدون شک این بخش های پنهان شده ی نویسنده هستند، و نویسنده خودش را در واقع می نویسد. کسانی که در زندگی حقیقی تان وجود دارد، می تواند در ذهن تان حک و وارد دنیای داستان تان شود. اگر توجه کنید به کل فضای داستان های من، می بینید که آدم ها خیلی شبیه به هم هستند. به راحتی از کنار مسایل و رویداد هایی که در جامعه وجود دارد عبور نمی کنند. یک دیدگاه متفاوت نسبت به جامعه دارند و فرق می کنند با قهرمان ها ی داستان هایی که نویسنده های دیگر آن را نوشته اند. با این که در بطن رویداد ها وفضاهای متفاوت و مختلف داستانی قرار گرفته باشند، اما دارای خصوصیت ها و ویژگی های شبیه به هم هستند. این ها حاصل و فرایند وضعیت درونی و بیرونی من نویسنده می باشند. بیرونی؛ شامل آن بخش هایی که مواضع من نسبت به ماجراهای اجتماعی و اقتصادی و بخش های دوران جامعه تان به عنوان یک نویسنده. و درونی؛ هنجار ها و آن گفتگوهای درونی نویسنده هستند، نسبت به کسانی که به ذهن ما منتقل می شوند، شکل می گیرند و وارد دنیا ی داستان هایمان  می شوند.

- پرسوناژهای داستانی  شما بیشتر چه کسانی هستند.

 خوب ببینید، ما خود حاصل و فرایند وضعیت تاریخی هستیم که در آن زندگی کرده ایم. از لحاظ فکری و نظری. مسلما" آدم هایی که وارد داستان های من می شوند، آدم هایی هستند با خصوصیات انسان های عصر حاضر. جامعه ی مریض جامعه ای است که انسان های مریض و غیر قابل انعطاف بار می آورد. هراس، دلهره و اضظراب نشانه هایی از این دست جامعه ها ی بیمارگونه است. و جامعه ی پدر سالار جزئی از همین جامعه های بیمار است. آدم هایی که در این گونه جوامع زندگی می کنند؛ انسان هایی هستند به شدت سرخورده و غمگین و مریض، که در طول زندگی شان ناهنجاری های خیلی عمیقی را یدک می کشند. این بیماری در پاره ای جهات پنهان و نامشخص است. تمییز دادن این گونه آدم ها برای نویسنده با وجود آن همه موارد پنهان و آشکار نویسنده را به مجرایی درونی سوق می دهد. البته این عالمی است که در درون خودم آن را همیشه سراغ دارم. مسلما" داستان های من به دور از فضای ذهنی و بیرونی این گونه آدم ها نیست. و من سعی کرده ام آدم های داستان های من کسانی باشند که به راحتی از کنار مسایل زندگی کنار نیایند. 

- من با خواندن آثار شما با یک نوع مرکزیت گریزی برخوردم. می توانم بگویم حضور شما در آثار تان اصلا" دیده نمی شود. ( حضوری مستقیم)  یعنی خودتان را به خواننده تحمیل نکرده اید. اما در رمان کوتاه "مندیل سرگردان" ما حضور شما را می توانیم این گونه تفسیر کنیم که شما خواسته اید به خواننده بگویید؛ من هم به عنوان یک نویسنده با این مردم در این تراژدی غم انگیز انفال شده ام.

واقعیت این است که من در آن زمانی که این رمان کوتاه را داشت ام می نوشت ام، در تراژدی غم انگیز انفال قرار گرفت ام و دیگر خودم را تا پایان آن غمگین و رنج کشیده  دیدم. صداقتی که در این رمان کوتاه وجود دارد، شاید خیلی کم بشود این صداقت را در ادبیات داستانی دیگر سراغ گرفت. به هیچ عنوان نخواسته ام از تکنیکی خاص استفاده کرده و یا برخورد رندانه ای با تم رمان داشته باشم. من خودم احساس می کردم که اگر وارد آن داستان نشوم، یک کار نیمه تمام و ناقص به وجود می آید. می خواست ام یک جورایی دین خودم را نسبت آن همه سالی که از انفال بی خبر بودم را ادا کنم. یک نوع عذاب وجدان من را آزار می داد.

- در"مندیل سرگردان" ما شاهد یک عده یهودی هستیم، یهودیانی که در جنگ جهانی دوم از بین رفتند. به چه دلیلی انفال را با این یهودیان ربط داده اید.

 بیش از سی جلد کتاب در مورد کشتار یهودیان توسط نازیسم، مطالعه کرده ام. آن گونه که با انفال ارتباط برقرار کردم و نتیجه اش این رمان کوتاه شد، با آن که اطلاعات من در مورد کشتار یهودیان بیشتر بود، هیچ گاه نتوانست ام داستانی در مورد آن ها بنویسم. اما رنج ها یی که یهودیان در تاریخ خود از سوی نازیسم کشیده بودند، در من تاثیر ی کهنه گذاشته بود که با نوشتن این رمان کوتاه دوباره در من جان گرفتند و این شد که دین ام را نسبت به آن مردم، از نظر  انسانی  نیز ادا کردم. البته مسئله فقط ادای دین نیست. شما که دارید عمیقا" داستانی می نویسید، ناگهان با آدم ها و ماجراهایی رو به رو می شویدکه قبلا" هرگز به آن ها فکر نکرده اید. آمدن یهودیان مظلوم واقع شده در طول تاریخ نازیسم در این داستان، غیر منتظره و از سویی اجتناب ناپذیر بوده است. در واقع هیچ قصد و عمدی در کار نبوده.  

- شما مثل این که در مقام پیشگو هم رمان می نویسید. در این رمان کوتاه، سرنگونی دیکتاتور عراق را از چند ماه قبل، به طور و طرز باور نکردنی به ما نوید می دهید.

بله این رمان کوتاه را چند ماه  قبل از سرنگونی صدام حسین نوشت ام. و به گونه ای (با خنده) سرنگونی صدام حسین را هم نوید می دهم. وقتی که صدام را با آن وضع ناجور و در آن دخمه ی تنگ و تاریک دستگیر کردند، کسانی که رمان من را خوانده بودند با من تماس می گرفتند و از پیش بینی ای  که من هم با همان وضع ناجور و دخمه ی تنگ و تاریک نوید داده بودم، به من تبریک می گفتند. البته این کاملا" تصادفی بود. من در یک گاهنامه خواندم که یک نویسنده ی آمریکایی چند ماه قبل از واقعه ی یازده سپتامبر یک داستان نوشته بود و در آن داستان نشان داده بود که چه گونه این دو برج دوقلو از بین می روند. حتی نقاشی آن را هم کشیده بود.

 

 

- رمان نویس کرد ایرانی سرکار خانم زیتب یوسفی یکی از نویسندگان پر کار هستند، که آثار زیر به زبان کردی تا به امروز از ایشان چاپ شده است:

- " تامه زروی له یلی " حسرت و اشتیاق لیلا(نوولت)."ئه یر و ئه وین و ئه ژده ها" آتش، عشق، اژدها(مجموعه داستان). (مندیل)شه ده ی سرگردان(رمان کوتاه). سا یه های میرا(رمان). چراغ ترافیک(داستان سناریو). راز سربه مهر و روباه سرمست(داستان منظوم برای کودکان).

- کارهای آماده برای چاپ:

- در حلقه ی تقدس(مجموعه داستان). روزهای بحران زده(رمان).

- خانم یوسفی علاوه بر داستان و رمان، دستی  در ساخت فیلم نیز دارند. او یک فیلم بیست دقیقه ای  با نام؛ "بازی" دارد. 

  

    گفتگو از: پیمان یاریان

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : ایرح عبادی در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 
 
بالا