برای ندا آقا سلطان که نامش ماندنی ست

تو ندای قرن ما هستی
ایرج عبادی
ندا
که ندا می دهد غرور زنده ی مرا و ترا
دست مهربان و چشم عاشق و جویباری صمیمی
باخیمه ی فلسفه و تندیس مویسقی
می گفت رها : تکرار کن آبشار آزادی را.....
این چهره ی نشسته در گلخانه های زمین
افتاده در سطوح بی انتهای خیابان
شتک زده در حیرانی تفنگ یک نا مرد
یعنی مرگ آنچه که می خواست نیست!
نه ، نه
اکنون این صدای ماندنی
ندایی دیگر در راه
که معنای زنده بودن شدن را تکرار می کند
تاریخ می گفت که می دانم :
مرگ هر هنر عشق
پایان آزادی نوشتن انسان نیست
آسوده نخواهی بود صیقلی جور !!
، بیا جام زهر که یکی دو تا نیست
تا زنده ایم
این مشت های ارغوانی تازه گره خورده
این فریاد های بی بدیل خواب خونت را می پریشد. !
ترا روشن نوشتم که بدانی رنج ما کم نیست!
ریزش برگ های گندیده ی دستار سیاه کار نزدیکتر !
تیر88
|
+| نوشته شده توسط
سر دبیر : در یکشنبه چهاردهم تیر 1388
|