تبليغاتX
ئاوینه ی ئێمه
روزنامه ی الکترونیکی : فرهنگی- هنری - ادبی
 خونه ی دلتنگی"

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 زن سرخپوست

نویسنده: والتر کولبن‌هوف/ برگردانِ مهشید میرمعزی

زن سرخپوست

 

دوشیزه خانم، قد‌بلند و لاغر بود. حتی من هم می‌توانستم ببینم که لباس‌ها به‌خوبی به تنش نمی‌آیند. صورتش باریک بود و حتی در زمستان هم سایه‌ای داشت که گویی در آفتاب‌ برنزه شده است. به دلیل این رنگ و بینی  بزرگ و کمی کج، دیگران او را زن سرخپوست می‌نامیدند. ناراحت می‌شدم که این نام را روی او گذاشته بودند، زیرا من او را مأیوسانه و ناامیدانه دوست می‌داشتم. وقتی زنگ تفریح تمام می‌شد و دیگران فریاد می‌زدند: «توجه، سرخپوست می‌آید.» وحشت می‌کردم. وارد کلاس می‌شد و من سعی می‌کردم نگاه او را به خود جلب کنم. اما مرا نمی‌دید و درس آغاز می‌شد.
می‌نشستم، به چشم‌های درشت و تیره‌اش نگاه می‌کردم و می‌اندیشیدم: اگر به قدر کافی هیکلی بودم، تمام کسانی را که به او توهین می‌کردند، کتک می‌زدم! یک بار کنار من ایستاد و به دفترم نگاه کرد. دستش را روی شانۀ من قرار داد و گفت: «باید بیشتر به تکالیف خودت دقت کنی. فقط در این صفحه سه غلط داری.» نتوانستم جواب بدهم. فقط دست او را روی شانه‌ام حس می‌کردم و آن فشار ناچیز، مرا به وحشت انداخت. ولی او متوجه نشد که چه مأیوسانه دوستش می‌دارم. چند کلمۀ دیگر صحبت کرد که نشان از بی‌تفاوتی بود و باز هم به جلوی کلاس رفت. در زنگ تفریح، بغل‌دستی من گفت:‌ «او شانه‌ات را فشار داد. درد گرفت؟»
هراسان فریاد زدم: «راحتم بگذار!» با مکر به من نگریست و گفت: «او یک بزغالۀ کج پا است و من اجازه نمی‌دهم به من دست بزند.»
می‌خواستم در جوابش چیزی بگویم، اما نتوانستم. او گفت: «خودم دیدم که وقتی به تو دست زد، سرخ شدی!»
به‌سختی توانستم بپرسم: «چرا از او خوشتان نمی‌آید؟»
گفت: «خوب، او خیلی بدقیافه است. به‌علاوه هرگز حتی یک شوخی هم نمی‌کند.»
در یکی از همین روزها در یک روزنامۀ مصور، داستان عجیبی خواندم. داستان یک نقاش بود که دختر جوانی نزد او رفت و از او ‌خواست، اجازه دهد که مدل نقاشی‌اش بشود. نقاش به او ‌نگریست، خندید و گفت: «من جادوگر نمی‌کشم. اگر به زشتی هم جایزه می‌دادند، شما حتماً برنده می‌شدید، اما من فقط مدل‌های زیبا را می‌کشم!» دختر بدون اینکه کلمه‌ای جواب دهد، لباس‌هایش را درآورد و لخت مقابل او ایستاد. نقاش شگفت‌زده شد. هرگز اندامی به آن زیبایی ندیده بود. بلافاصله شروع به نقاشی کرد. هیچ چیز جز اندام او را نمی‌کشید که خطوطش او را به حالت خلسه‌ای وحشیانه می‌انداختند. در نهایت هم دیوانه شد.
هنگام خواندن این داستان عجیب، دچار تشویشی غیرعادی شدم. وقتی داستان تمام شد، فوراً متوجه شدم که چه باید بکنم. او هم باید این داستان را می‌خواند! باید می‌دانست که فردی آن را به او داده است که دوستش می‌دارد و از آنهایی که او را دوست ندارند، متنفر است! داستان را بریدم و با یک قلم قرمز، خطی کلفت دور آن کشیدم. سپس آن را در کیف مدرسۀ خود گذاشتم.
آن شب خیلی بد خوابیدم. فکر می‌کردم، باید حس کند که چه کسی این داستان را به او داده است و باید بالاخره مرا درک کند. باید بداند، یک نفر در این کلاس وجود دارد که برایش مهم نیست،‌ لباس‌ها به تنش نمی‌آیند و قیافه‌اش شبیه خارجی‌ها و عجیب است. باید بداند، یک نفر هست که چشم‌ها و صدای بم و زیبای او را می‌شناسد و وقتی دست روی شانه‌اش می‌گذارد، احساس خوشبختی می‌کند!
روز بعد، از یک ساعت مانده به آغاز کلاس، در خیابان‌ها قدم زدهم و بعد اولین نفری بودم که وارد کلاس شدم و ورق روزنامه را داخل کشوی میز او گذاشتم. هیچ‌کس مرا ندیده بود. کلاس را ترک کردم و تا آمدن دیگران، در راهروها ماندم. بعد با آنها وارد کلاس شدم و سر جای خود نشستم.
وارد شد و مثل همیشه درس خود را آغاز کرد. آن روز در تمام مدت، هنگام بیدار شدن از خواب، صبحانه و قدم زدن در خیابان‌ها تصور کرده بودم که چگونه ورق روزنامه را پیدا و شروع به خواندن می‌کند. فکر می‌کردم، آن را می‌خواند و فوراً حدس می‌زند که چه کسی آن را روی میز او گذاشته است. نگاهی از سر حق‌شناسی به من می‌اندازد. باید حس کند که کار من بوده است! چه کس دیگری می‌توانسته این کار را کرده باشد؟
اما ساعت اول گذشت و او کشوی میز را باز نکرد. در زنگ تفریح بغل‌دستی‌ام از من پرسید: «حالت خوب نیست؟ قیافه‌ات خیلی عجیب است.»
جواب دادم: «حالم خوب است.»
گفت: «برو خانه. با این رنگ پریده‌ات، اگر از او بخواهی به تو اجازه می‌دهد که به خانه بروی.»
زنگ تفریح مثل همیشه سپری شد. چند نفر بین ردیف نیمکت‌ها با یک توپ کاغذی، پر سر و صدا فوتبال بازی می‌کردند. ناگهان یکی فریاد زد: «توجه! سرخپوست می‌آید!» و همه به سرعت سر جای خود رفتند.
 وارد شد، سری برای ما تکان داد و نشست. قبل از اینکه چیزی بگوید، در کشو را باز کرد و چند دفتر را در آن گذاشت. نگاهش به ورق روزنامه‌ای افتاد که با قلم سرخ علامت‌گذاری شده بود. آن را برداشت و پرسید: «این را چه کسی اینجا گذاشته است؟» هیچ‌کس جوابی نداد.
فقط من می‌توانستم جواب دهم، اما مثل دیگران سر جای خود نشستم و چیزی نگفتم. قلبم به شدت می‌تپید و دست‌هایم که زیر نیمکت قرار داشتند،‌ می‌لرزیدند، چون دیدم که شروع به خواندن کرد. فکر کردم، همین حال می‌فهمد،‌ همین حالا!
وقتی آن را خواند،‌ پرسید: «این چه مزخرفاتی است؟ کسی می‌داند که این را چه کسی اینجا گذاشته است؟»
یک پسر جواب داد: «نه.»
ورق روزنامه را به‌آرامی مچاله کرد و آن را دوباره داخل کشو انداخت. با حواس‌پرتی گفت: «عجیب است.» بعد از بالای سر ما به دوردست‌ها نگریست و پرسید: «حالا کدام یک‌ از شما می‌تواند منظور شیلر را وقتی در داستان ویلهلم تل می‌گوید، "داشتن تبر در خانه باعث می‌شود که نیاز به نجار نیابیم"، به‌طور خلاصه برایم توضیح دهد ؟»
اما اواسط ساعت درس، یک بار به من نگاه کرد و من می‌دانستم به چه فکر می‌کند. یا گمان می‌کردم که می‌دانم به چه فکر می‌کند. از آن روز به بعد دیگر هرگز دست روی شانۀ من نگذاشت.

 

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388  |
 جام عسل

جام عسل

 

 شعری تازه از سید فیصل مجتوی

 

دلــــــم چون آسمان ابری چرا باران نمی بارد

مگرقحطی به بارآمد که چشم اشکی نمی کارد

 

تنـــــــــم پیراهن غـربت به تن پوشیده تنها یی

بگـوغـــــــم چنگ بردارد دمی دل را نیازارد

 

به مــن نـزدیک یارمــن نمی بینــــم به بینایی

مــــراکـــوچشـــم برویش نشان بوسـه بگذارد

 

مثال چـــــــــاه کنعانی که یوسف بود مهمانش

ولــــــــی چشم نبی یعقوب گامی بر نمی دارد

 

سید محمود دردل، دل چرا پژمرده می داری

هنـــوزنبــوردرکنــدوازآن جـــــام عسل دارد

 

 

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  |
 شیلان میرزایی
داستان عشق یک دستمال کاغذی

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  |
 ديوارهاي شيشه اي

ديوارهاي شيشه اي

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه ....

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  |
 ترانه ي عاشق

داستان کوتاه

                       ترانه ي عاشق

 

                                                                  شرمین سلطانیان

 

 

حداقل هفته اي يك بار سراغش مي روم. با او حرف مي زنم با او دردل مي كنم. مي دانم دردش چيست. مي دانم از چه چيز مي نالد. مي دانم چرا دستهايش را رو به آسمان گرفته و فرياد بي صدايش... آه فرياد بي صدايش دارد گوش مرا كر مي كند. گاهي هر روز به سراغش مي روم. دوست دارم نوازشش كنم مي دانم او كيست. او عاشق واقعي است. عاشق واقعي كه من از بدو تولد دنبالش هستم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در جمعه سیزدهم دی 1387  |
 جاییکه عشق حکومت می کند
داستان کوتاه

جاییکه عشق حکومت می کند


 

تقدیم به منوچهر پور جواهری

 دوست دوران نو جوانیم – که سالهاست از او بی خبرم

 و منوچهر کیخسرو پور یاور ودوست کنونیم

 

نوشته ی ایرج عبادی

 

دنیا که چشمان قشنگش را گشود زمان را دید.

متحیر و گرفته و مات

مانند پرومته داشت او را نگاه می کرد.

زمان اوراق اضطراب را در چشمهای شرقی او می خواند.

حادثه آغاز شده بود .

خورشید دوباره از پشت ابر های کسالت طلوع کرد و زندگی

متولد شد.

باغ زرد پاییزی انتظار ، رخت سبز و پر طراوت امید را به تن کرد

دنیا مانند ققنوس ......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در جمعه بیست و ششم بهمن 1386  |
 سیکل -
سیکل -

قصه ای تازه از هژبر

نویسنده  و مجسمه سازی خوب از تبار کردان

     لرستان و بزرگ شده ی کرمانشاه


اگرچه پرستوها رفته بودن، اما کوچه هنوز پُر بچه بود و زنایی که دم درا نشسته بودن. ما بچه ها با توپ قلقلی بازی می کردیم. نه، توپ نبود. اما سنگ زیاد بود. با سنگهای قلقلی بازی می کردیم. دوران قبل از تناسب بود و تلویزیونا هنوز سیاه و سفید. نه اصلن تو محله ی ما تلویزیونی نبود. اما مادر بزرگ قصه خوب می گفت. یه روز نیازعلی ندارد دنبالم اومد تا با هم به مدرسه بریم. تو مدرسه بچه ها همه یه اسم داشتن. همه ندارد بودن. کلاسها بوی نون می دادن و معلما بوی درخت. کتابها از بوی خمیرکپک زده بودن و نیمکت ها از سرما می لرزیدن. تو مدرسه گریه کردن واقعی رو یاد گرفتم. یه چیز دیگه هم. بابا نان داد. اگر چه همه ی باباها نون نداشتن، ولی دل مهربونی داشتن. تازه خیلی ها هم بابا نداشتن. و ......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 - خُمره های شکسته -

 با تشکر از جناب هژبر عزیز

«در غربت پنجره‌ای مال من نیست»

هژبر میرتیموری را شاید با داستان‌های کوتاهش بشناسید.

او یک نویسنده، پیکرتراش، گرافیست

و کاریکاتوریست ایرانی‌ست که در هلند زندگی می‌کند.

رمان جدید هژبر میرتیموری

«تو راست می‌گفتی، پدر»

و همینطور کتاب «سیکل»

از مجموعه کارهای جدید و معروف او هستند.



نوشته ی هژبر

روتردام - سپتامبر 05

hojabr12@wanadoo.nl

  

- خُمره های شکسته -

 

تازه قد یه دستم بهار دیده بودم. مادرم گفته بود که:

- اگه یک انگشت دیگه بشمرم، موقه ی مدرسه ام می شه.

 خونه ی قشنگی داشتیم، با یه حياط بزرگ و آجرفرش که یه حوض گردی وسطش بود، برا اینکه حوض تنها نباشه، مادرم چندتا گلدون سُفالی رو پیش اش گذاشته بود. پای دیوارآجریش باغچه ای پُر از گل های مخملی و کنج حیاط چند خُمر فیروزه ای که پُر بودن از خاطره. و ايوان بلندی که با دو بازوی سنگی ش سقف خونه رو تو هوا گرفته بود تا آفتاب تو چشم اتاقها نخوره. وقتی مابچه ها توش می دوويديم، آجراش پاهامونو قلقلک می داد.

 چهاراتاق بزرگ داشتیم که پنجره شون رو و...........




ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 داستان کوتاه

داستان کوتاه

 

 به دنبال باران


 

  

ایرج عبادی 

 

دیگران دیگر بودند. یکی بود و یکی دیگر هم باید می آمد. نم نم باران هم بود. " باران " که آمد تازه قصه آغاز شد.
بارا دل به لحظه های خلوت نسیم و نم در آن چشم انداز بی نظیر بسته بود!
نقاش طبیعت ، طراوت عجیبی را در قاب شهر می ریخت. بودن مانند دویدن چشم های من در پشت درختهای دور دست اقاقیا زیبا می نمود.هرچند گاه ابر های سیاهی چون غم های دل آدم ها ، سیاهی هستی را رنگ می زد.

انتظار من ،لحظه های تازه رسیده ی خیس را شماره می کرد.

و.....
 
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در جمعه نهم آذر 1386  |
  آغاز

 

فیلم نامه ای کوتاه و خواندنی

 

منوچهر کیخسرپور




 

 

آغاز : رودخانه شاخه ی جوانی را با خود می آورد

 

1- قایق روی موج ها بالا و پایین می رود . گر ما پرده ی هوا را موج می اندازد

نگاه مرد بر تور خالی می افتد. در نگاهش یاس تلخی ست . نا گهان صدای عجیبی به گوش می رسد. در امتداد رودخانه نقطه ی سیاهی نمایان می شود. یک هواپیما ست از نوع هواپیماهای قدیمی ، از فراز رودخانه می گذرد ، بمبی در آب می اندازد و دور می شود. صدایی بر می خیزد. قطرات آب به اطراف پخش می شود . مردمات و مبهوت می ایستد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در پنجشنبه هشتم آذر 1386  |
 
 
بالا
> Free Site Counter
Free Site Counter
Barry Manilow tickets
Baseball tickets Colts tickets