تبليغاتX
ئاوینه ی ئێمه
روزنامه ی الکترونیکی : فرهنگی- هنری - ادبی
 تسلیت
 

در گذشت زنده یاد شاعر ُ، محقق و پژوهنده کرد

 

 دکتر سه لاح سوران

 

 را به بازماندگان ایشان ، تمامی هنرمندان و ادب دوستان کردستان تسلیت

 می گویم و  صبوری و بقای عمر خانواده آن زنده یاد را آرزو می نماییم!

 

شورای نویسندگان روز نامه ی الکترونیکی

                          ئاوینه ی ئیمه

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 بهشت و دوزخ در دین زرتشت

 

بهشت و دوزخ در دین زرتشت

 

گردآورنده:مهستی رضایی

 

کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

 

کیش زرتشت مبتنی بر سه اصل است : هَُومَت(اندیشه ی نیک) ، هََُوخت ( گفتار نیک) ، هُوَرِشت(کردار نیک). در برابر این سه اصل،  اندیشه ی بد،گفتار بد،کردار بد قرار دارد.

برای گروندگان به اصول نیک یا بد،  مکان و مقام هایی برای پاداش و عقاب مهیاست.سه اصل اندیشه ی نیک ، گفتار نیک،و کردار نیک از هر حیث تازه و بکر بود،زیرا تا آن روز کسی نظیر آن را در جهان نگفته و تعلیم نداده بود.این سه دستور برجسته و مفید در کتاب اوستا به اندازه ای مورد توجه است که به طور مکرر از آنها نام برده شده و به خوبی ستوده شده است.علّت عظمت و اهمیت تعالیم سه گانه بسیار واضح و روشن است،زیرا اساس و پایه تمام نیکی ها و روشنی هاست.

اندیشه نیک،گفتار نیک به بار می آورد و در دل انسان تخم نیکی می پروراند و نتیجه ی آن به صورت اعمال و کردار پسندیده در می آید و به عالم بشریت سود می رساند و باعث آسایش و رفاه خلق خدا می گردد.این سه


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 چیزی آنسوی قند

 

احمد خانی شاعر بزرگ کرد

 

چیزی آنسوی قند

 

 ایرج عبادی

 

از بلند ارتفاع بالای آرارات

تا رقص خیال " خانی " 1

که ایستاده

در وسط خیابان

روی سنگ خاطره

اگر صد قر ن خطر مرزهای

نا هموار

کیلومتر را بشمار.....

سی و اندی را !

باز غم اشک  بی نانی

میان نهر چشم های عبور

که  تو با منی

من تاریخ و تو عشق و افسون جاده

یعنی می خواهی قصه ی خواب

" مه م و زین " را  بگونه ای ، اینگونه بنویسی

می خوانیم با واژگان سحر

می خوانمت

با آنچه موسیقی و بال

تا خواندن حادثه ی نگاه تکرار شود

گفتی :  بلند ترین غزل تازه ات را

دوست دارم

گفتم : با مثنوی شیرین  لبانت راه طولانیست

صبح هر روز

صبح بخیر های بی قرار

وشبانگاه

باهم بودن های توامان

و نیمه ها هم که دفتر یاد.....

درین غربت بی خویشی

اتاقی پر شده است

ازهوای نفس و عطر خواستنت

تا ارومیه می چرخم

هستی

دریاچه ی مهر بانی که کم  آب نمی شود

می شود ، شود نشود

اینجا هم

باهم

همان همیشه ی هنوز

تا کجا تابم می دهی

که بی تابیم را

در تاب قاب روی دیوارت ببینی

این سینه هم

که کلیدش را می دانی

بالش آرامشت

حل شده ایم

نه در حساب تفریق ها

در آنچه جمع عسل

 یا در گلناز چشم هایی

نه ، چیزی آنسوی قند عشق

کنار جوی زمزمه ی قناری

راست بگو

بی بگو مگو

بی گردشی به گفتگوی چپ و راست

عجیب نیست!

دوبایزید شهر مرزی ترکیه

4 /6/88

 

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در سه شنبه هفدهم شهریور 1388  |
 زن سرخپوست

نویسنده: والتر کولبن‌هوف/ برگردانِ مهشید میرمعزی

زن سرخپوست

 

دوشیزه خانم، قد‌بلند و لاغر بود. حتی من هم می‌توانستم ببینم که لباس‌ها به‌خوبی به تنش نمی‌آیند. صورتش باریک بود و حتی در زمستان هم سایه‌ای داشت که گویی در آفتاب‌ برنزه شده است. به دلیل این رنگ و بینی  بزرگ و کمی کج، دیگران او را زن سرخپوست می‌نامیدند. ناراحت می‌شدم که این نام را روی او گذاشته بودند، زیرا من او را مأیوسانه و ناامیدانه دوست می‌داشتم. وقتی زنگ تفریح تمام می‌شد و دیگران فریاد می‌زدند: «توجه، سرخپوست می‌آید.» وحشت می‌کردم. وارد کلاس می‌شد و من سعی می‌کردم نگاه او را به خود جلب کنم. اما مرا نمی‌دید و درس آغاز می‌شد.
می‌نشستم، به چشم‌های درشت و تیره‌اش نگاه می‌کردم و می‌اندیشیدم: اگر به قدر کافی هیکلی بودم، تمام کسانی را که به او توهین می‌کردند، کتک می‌زدم! یک بار کنار من ایستاد و به دفترم نگاه کرد. دستش را روی شانۀ من قرار داد و گفت: «باید بیشتر به تکالیف خودت دقت کنی. فقط در این صفحه سه غلط داری.» نتوانستم جواب بدهم. فقط دست او را روی شانه‌ام حس می‌کردم و آن فشار ناچیز، مرا به وحشت انداخت. ولی او متوجه نشد که چه مأیوسانه دوستش می‌دارم. چند کلمۀ دیگر صحبت کرد که نشان از بی‌تفاوتی بود و باز هم به جلوی کلاس رفت. در زنگ تفریح، بغل‌دستی من گفت:‌ «او شانه‌ات را فشار داد. درد گرفت؟»
هراسان فریاد زدم: «راحتم بگذار!» با مکر به من نگریست و گفت: «او یک بزغالۀ کج پا است و من اجازه نمی‌دهم به من دست بزند.»
می‌خواستم در جوابش چیزی بگویم، اما نتوانستم. او گفت: «خودم دیدم که وقتی به تو دست زد، سرخ شدی!»
به‌سختی توانستم بپرسم: «چرا از او خوشتان نمی‌آید؟»
گفت: «خوب، او خیلی بدقیافه است. به‌علاوه هرگز حتی یک شوخی هم نمی‌کند.»
در یکی از همین روزها در یک روزنامۀ مصور، داستان عجیبی خواندم. داستان یک نقاش بود که دختر جوانی نزد او رفت و از او ‌خواست، اجازه دهد که مدل نقاشی‌اش بشود. نقاش به او ‌نگریست، خندید و گفت: «من جادوگر نمی‌کشم. اگر به زشتی هم جایزه می‌دادند، شما حتماً برنده می‌شدید، اما من فقط مدل‌های زیبا را می‌کشم!» دختر بدون اینکه کلمه‌ای جواب دهد، لباس‌هایش را درآورد و لخت مقابل او ایستاد. نقاش شگفت‌زده شد. هرگز اندامی به آن زیبایی ندیده بود. بلافاصله شروع به نقاشی کرد. هیچ چیز جز اندام او را نمی‌کشید که خطوطش او را به حالت خلسه‌ای وحشیانه می‌انداختند. در نهایت هم دیوانه شد.
هنگام خواندن این داستان عجیب، دچار تشویشی غیرعادی شدم. وقتی داستان تمام شد، فوراً متوجه شدم که چه باید بکنم. او هم باید این داستان را می‌خواند! باید می‌دانست که فردی آن را به او داده است که دوستش می‌دارد و از آنهایی که او را دوست ندارند، متنفر است! داستان را بریدم و با یک قلم قرمز، خطی کلفت دور آن کشیدم. سپس آن را در کیف مدرسۀ خود گذاشتم.
آن شب خیلی بد خوابیدم. فکر می‌کردم، باید حس کند که چه کسی این داستان را به او داده است و باید بالاخره مرا درک کند. باید بداند، یک نفر در این کلاس وجود دارد که برایش مهم نیست،‌ لباس‌ها به تنش نمی‌آیند و قیافه‌اش شبیه خارجی‌ها و عجیب است. باید بداند، یک نفر هست که چشم‌ها و صدای بم و زیبای او را می‌شناسد و وقتی دست روی شانه‌اش می‌گذارد، احساس خوشبختی می‌کند!
روز بعد، از یک ساعت مانده به آغاز کلاس، در خیابان‌ها قدم زدهم و بعد اولین نفری بودم که وارد کلاس شدم و ورق روزنامه را داخل کشوی میز او گذاشتم. هیچ‌کس مرا ندیده بود. کلاس را ترک کردم و تا آمدن دیگران، در راهروها ماندم. بعد با آنها وارد کلاس شدم و سر جای خود نشستم.
وارد شد و مثل همیشه درس خود را آغاز کرد. آن روز در تمام مدت، هنگام بیدار شدن از خواب، صبحانه و قدم زدن در خیابان‌ها تصور کرده بودم که چگونه ورق روزنامه را پیدا و شروع به خواندن می‌کند. فکر می‌کردم، آن را می‌خواند و فوراً حدس می‌زند که چه کسی آن را روی میز او گذاشته است. نگاهی از سر حق‌شناسی به من می‌اندازد. باید حس کند که کار من بوده است! چه کس دیگری می‌توانسته این کار را کرده باشد؟
اما ساعت اول گذشت و او کشوی میز را باز نکرد. در زنگ تفریح بغل‌دستی‌ام از من پرسید: «حالت خوب نیست؟ قیافه‌ات خیلی عجیب است.»
جواب دادم: «حالم خوب است.»
گفت: «برو خانه. با این رنگ پریده‌ات، اگر از او بخواهی به تو اجازه می‌دهد که به خانه بروی.»
زنگ تفریح مثل همیشه سپری شد. چند نفر بین ردیف نیمکت‌ها با یک توپ کاغذی، پر سر و صدا فوتبال بازی می‌کردند. ناگهان یکی فریاد زد: «توجه! سرخپوست می‌آید!» و همه به سرعت سر جای خود رفتند.
 وارد شد، سری برای ما تکان داد و نشست. قبل از اینکه چیزی بگوید، در کشو را باز کرد و چند دفتر را در آن گذاشت. نگاهش به ورق روزنامه‌ای افتاد که با قلم سرخ علامت‌گذاری شده بود. آن را برداشت و پرسید: «این را چه کسی اینجا گذاشته است؟» هیچ‌کس جوابی نداد.
فقط من می‌توانستم جواب دهم، اما مثل دیگران سر جای خود نشستم و چیزی نگفتم. قلبم به شدت می‌تپید و دست‌هایم که زیر نیمکت قرار داشتند،‌ می‌لرزیدند، چون دیدم که شروع به خواندن کرد. فکر کردم، همین حال می‌فهمد،‌ همین حالا!
وقتی آن را خواند،‌ پرسید: «این چه مزخرفاتی است؟ کسی می‌داند که این را چه کسی اینجا گذاشته است؟»
یک پسر جواب داد: «نه.»
ورق روزنامه را به‌آرامی مچاله کرد و آن را دوباره داخل کشو انداخت. با حواس‌پرتی گفت: «عجیب است.» بعد از بالای سر ما به دوردست‌ها نگریست و پرسید: «حالا کدام یک‌ از شما می‌تواند منظور شیلر را وقتی در داستان ویلهلم تل می‌گوید، "داشتن تبر در خانه باعث می‌شود که نیاز به نجار نیابیم"، به‌طور خلاصه برایم توضیح دهد ؟»
اما اواسط ساعت درس، یک بار به من نگاه کرد و من می‌دانستم به چه فکر می‌کند. یا گمان می‌کردم که می‌دانم به چه فکر می‌کند. از آن روز به بعد دیگر هرگز دست روی شانۀ من نگذاشت.

 

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388  |
 تا عبور از خط آبی و آتش

تا عبور از خط آبی و آتش

 

صدایی دیگر در  شعر امروز ایران

 

مسعود زندی

 

تا خلوص همه جا آبی

تا عبور ازآتش

وقتی خیس می شویم

در ترنم رود تنها نیستیم

چیزی آنسوی ارتفاع بودن

یعنی فراتر از بوی ماندن

خواستنت را در من تکرار می کند

ایرج عبادی  تا کنون دوکتاب در زمینه ی شعر بچاپ رسانیده که " خنجری در زخم "در 139 صفحه. نشر ژیار سنندج ، اولین مجموعه اشعارش: شامل شعر های سال 51 تا 73 اوست که در سال 73 به چاپ رسیده است.با سیری در اشعار نیمایی و ویژه گیهای شعر نو آن دور ه ی کشورمان. با نگاهی اجتماعی و هنری به درد مندهای مردم روزگار ما.

کتاب دوم وی به نام " تا عبور از خط آبی و آتش " انتشارات فراگاه کرج در 136 صحفه اکنون پیش روی ماست.  چاپ مرداد ماه سال 88

اکثر شعر


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 جویبارغـــم شعر تازه ای از فیصل مجتوی

 

جویبارغـــم

 

فیصل مجتوی

کســـی جـــزغم نمی گیرد ســـراغ خانه ی مارا

بــه زحمت جغــد پیــدا میکنـد ویـرانــه ی مارا[1]

درون جویبارغـــــــم به زاری اشک مـی ریزم

وزآن ایــن سیل باخـود مـی برد کاشانه ی ما را

درایـن سیــر وسفـردائــــم نگــوهمبسترسنگــــــم

به سیلــی ســرخ می سـازد زمانه چهره ی مارا

خس وخاشاک را بنگــــــربه روی آب مـی ماند

به اشک خون فشان دریـــا نشانــــد زورق مارا

سید این اشک وآه دل که شب را روز می سازد

زاو فـــارغ نمـــــی ســــازد درون سینه ی مارا

به سوزدل نه تنهایی نه بی درمان نه دور ازکس

بــه تق تق کـوفتن محبوب در وامـــــی کند مارا

بــرادرزاده ام رافـــــــــع نگــوازراز تنهــایــــی

زتنهایــــیست تنهــا مــی خرد گل نالــــه ی مارا

سنندج 2009-08-26

شعر: غزل

بحر: هزج مثمن سالم

وزن: مفاعیلن  مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن



1 این بیت که درغزل فوق تضمین شده است. به سید رافع تقدیم می گردد

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 تا عبور از خط آبی و آتش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوستان و عزیزانم :

 

تا عبور از خط آبی و آتش

 

دومین مجموعه اشعار اینجانب چاپ شد.

دوستان و علاقمندان می توانند از کتاب فروشهای زیر آنرا تهیه نمایند:

تهران : نشر مرکز  خیابان فاطمی   - نشر پیشگام  و انتشارات پارسیان روبروی دانشگاه تهران

کرج : شهر کتاب   نزدیک چهار راه طالقانی  - نشر سروش خیابان اصلی گوهر دشت

همدان : کتاب فروشی ایران زمین خیابان پاستور  و کتاب فروشی ناصر خسرو چهار راه شریعتی

سنندج : کتاب فروشی فرهنگ  و کتابفروشی کلام خیابان ششم بهمن

و کتاب فروشی شهر کتاب مجتمع کردستان

کتابفروشی مهرگان : پاساژ هورام چها راه شریف آباد

کتابفروشی امیر کبیر : چها راه شهدا :

هر دو مجموعه ی  اشعار اینجانب :خنجری در زخم و تا عبور از خط آبی و آتش

 

لطفا اطلاع رسانی کنید

 

 

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 شعری تازه از یداله کابلی - غربت نشین دوست داشتنی
(( معبد ))


هزار سال ،

هزاران سال است ،

که معبد بنا شده در دلم بسته است !..

هزار مرتبه ،

هزاران بار است ،

که قفل دلم به انتظار کلید بنشسته است !..

چگونه است که لحظات بیخوابی ،

به خواستگاری قرون محتاج اند ؟

و دریک آن ،

تند باد بی تابی ،

هزاران ورق را ،

بهم میپیچند ..؟

تو هنوز نرفتهای !

که دریا ، دریای دلم ؛

پریشانترین خواب کویر میبیند ..!

تو هنوز نرفته ،

کودک دل از هراس ،

لب بر میچیند ..!

شماره کردهام ،

با سر انگشت تنهایی ،

نه از دیروز !

که در آن رفتنت ، یک دم ،

هزار سال پیرم ...!!!

نظاره کردهام ،

با چشم شیدایی ؛

قرون متمادی است خراب و زمین گیرم ...!!!

به کجای زمین بسته است بال پروازم ...؟

آری ، هزاران سال است که ،

معبد بنا شده در دلم بسته است !

و من ...بی سامان ؛

در کرانه ی معبد ،

برای آمدنت ،

هزار ترانه ، هزاران غزل سروده ام ؛


باز آی....

|+| نوشته شده توسط سر دبیر : در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 
 
بالا
> Free Site Counter
Free Site Counter
Barry Manilow tickets
Baseball tickets Colts tickets