شعر ناهید حسینی _ مترجم يدالله كابلي (سامان)
مبادا به ُرخم پنجره ات بگشائي
تا كجا همره من ميائي...؟
در كدامين لحظه مه آلود
,به وداع ام خواني
و به سيلاب موج درموج سرشكت گوئي
!..بنگريدم , هان
اينك این كولي بي خانه بدوشم را
با همه ديوانگي ها و سر بي صبرش
و به زعم همه الطاف و شكيبائي تان
!...به شما بسُپردم
×
,تو كه سر گشته نه اي از غم سرگشتگي ام
كي داني ...؟
كه هماغوشي افسون كدامين ساحل
!...همه آمال شبانم گشته
,بر من ببخشاي مادرم
!با همه درد و جراحت,
حلقه بر در مي زنم
,و مي بخشايم ات
گر در به روي ديده نگشائي
چو ميدانم ز بوي زخمهايم سخت بيزاري
من همان عاشق پيوسته به قصد سفرم
و دگر رجعت من , خواب بيهوده زهر آلود است
تو به حسرتكده باغچه هايت بر گوي
حاجت دختركم به همان خاكي بود كه در آن
, زيستن اش ميسور است
, و به آبي جهت روییدن
...! و نسيمي جهت باليدن
بر گوي كه آن دختركم, در گمان بودن خويشتن اش
. گوهر گمشده پيكر افكارش بود
, روزگاري تو به من مي گفتي
از تو در مي گذرم گر كه دستم بوسي
آن زمان نيك همي دانستم
گر نبوسم دستت, باز هم مي بخشي
!... دستهايت را در دستم بگذار
تا كه دسته, دسته
گل حسرت ُرسته, اندر ميان شيارهايش را بوسه زنم
و سيرآبشان كنم با اشك
, دستهايت را در دستم بگذار
, كه ُپر به دل ببويم شان
, شايد
اندك رايحه اي
ز پژمرده گل زندگي ات, باز از آن بر خيزد
****
با كدام رشته رنج آلود به قنداق ام سُپردي...؟
در رختخواب چه دردي تو مرا پروردي
از كدامين زخم برايم تاب بربستي
با سوز چه ((حيران)) ي تو بخوابم كردي
كدام فريادي لالائي شبانه ام بوده است...؟
,كه اكنون هم
پيراهني است دوخته بر قامت من
تن جامه غمهايت, آيا چه فراخ است؟
, كز اوانٍ كودكي ام
مي دراني و پايان نمي گيرد
.و هماره زین غصه قد ميكشم
...!انگار هنوزت, المٍ زادن من دم ساز است
. و فراغت زٍ زه و زايش اين دختت نيست
بر من ببخشاي مادرم
چون كه پيراهن رنج تو ومن را, زدگر نشناسم
؟... گم كرده ام تو را و آگاه نيم
, كه در خراش زخم كدامين خاك
, در ميانه ي رودبار چه اندوهي
. بازت شناسم
دستهايت را به من بسپار
اينجا ميزان دو كفه
پول است و دل
از سرشك تو تا چشم انتظاريم
بحث عمریست که سرشار فراموشیهاست
!... مرا بگوي
به سرود چشمانت چگونه باز خواهم گشت
, در هيبت تصویري
. كه ديوار به آن مي بالد
حلقه بر درگاهت, امشب مي زنم
ليك مگشا دربه رويم
,دل ساده تو پندارش نيست
كه پروانه دلال گل است و
باد نمام شب پره
بس كن مادرم
, زنهار ز بركندن گيسوي سپيد ات
, كاندر سرٍ دامانٍ به تن جامه سياهت
نقشي شده و
چهره رنج ات بنگارد
. و آواز حزينٍ همه عمر تو بر آرد
!... مادرم, جانان من
لحظه اي بنشين كنار رود رنجش هاي من
نفس غمهايم را شماره كن
تو آن جاودانه زخمي
كه آرزوهاي سوخته ام را به بغل مي جوئي
.روح خسته ام را به آواز حزين مي موئي
,تو را در لهيب سوزان مشعلي گم كرده ام
كز آتش عشق برافروخته و خاموشي نمي گيرد
ضرب آهنگ دلي وامانده اي
در درون خويش احساست كنم
تو آن نسيم (( حيران)) ي
كه بر خيزد صدايت از دل گلبانگ آوازي
, فرياد آخي مغروق
. كه به اندازه حسٍ هستي دوستش مي دارم
در سوز غريب آوازهايم
نفس ات مي شنوم و
.چه غريبانه در درونم (( آخ)) ميگردي
, در ريزش درونم
چه بيصدا به سكوت ات مي نگرم
بر من ببخشای
كان سرزمين, با همه سرسبزی وريحان وواژگون لاله اش
,سر به دامان کوه( آگری) بنهاد
. كه هذياني بود در خواب خوش قيلوله
رازها ي تو كهن گرديده اند
و بدين سان, آنك, در رود رنجهايم مغروق ميشوم
××××
امشب همه بارانم و
. بر شيشه پنجره ات مي كوبم
,آنگونه دلتنگم
كه تا پگاه ز بارش نمي مانم
خاطرم آسوده است كه بازنشناسي مرا
و من اكنون, آن دمٍ شعله ورم
ترانه اي رنجيده ام و
پشت به روزان زنگار گرفته و
شبهاي كپك زده بنهادم
×
مبادا به ُرخم پنجره ات بگشائي
! گلهاي نايلوني سر رف اطاق ات را گوي
دخترم از دل نوشته هاي سرٍ ديوار خانه مان
, تا قطره اشك هاي پشت پنجره اش
, تا تشنگي ماهي قرمز نوروزي
تا تصوير غُبار گرفته پدرش
از همه و اين همه
, فرو ريختن آرزوهايش را بشناخت
. خود سري سر به سفر برد
, بگوي دخترم
حاصل فسانه هاي خيال نبود
, مسافر سفري بي برگشت تا جاودانه بود
رويداد تاريخي خون و آزادي
شهيد و سر افرازي را مي نگارد
.بگوي دخترم پيشمر گه اي براي كردستان است
|
+| نوشته شده توسط
سر دبیر : در دوشنبه سیزدهم مهر 1388
|